تبليغاتX
اراجیف یاسی و باران

سلام به دوستای خیلییییییییییییییییییییییییی خوبم حالتون خوبه؟ وقتی شما خوب باشین ما هم خوبیم.امروز میخوام در مورد جشنواره فیلم فجر که تقریبا 6روز از اختتامیه اون میگذره مطلب بزارم .جشنواره امسال خیلی حاشیه داشت و البته غایب های زیادی هم داشت مثل ابراهیم حاتمی کیا مجید مجیدی بهرام بیضایی و... خیلی از کارگردان های بزرگ دیگه که در جشنواره حضور نداشتند.جشنواره با اینکه تموم شده ولی کلی حرف و حدیث پشتشه ما هم نمی دونیم واقعا حق باکیه؟

حالا میریم سر سیمرغ هایی که پرواز کردند...

امسال سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن رسید به باران کوثری برای بازی در فیلم خون بازی و روز سوم . (من میدونستم باران برنده میشه )

البته باران دیپلم افتخار بهترین بازیگر زن در بخش بین المللی برای فیلم خون بازی رو هم گرفته.

بهترین بازیگر مرد هم رسید به بهرام رادان برای فیلم سنتوری که رادان بعد از گرفتن جایزهش یه چیزهایی گفته که خیلی سروصدا کرده در مورد فیلم سنتوری بود.(این دومین سیمرغ رادان بود)

 

دیپلم افتخار جشنواره هم رسید به خسرو شکیبایی برای فیلم اتوبوس شب

همین طور از اقای بازیگر ایران برای بازی در فیلم مینای شهر خاموش تقدیر کردند

بهترین بازیگر مکمل زن هم رسید به پانته آ بهرام برای فیلم پابرهنه در بهشت .

بهترین بازیگر مکمل مرد رو هم به افشین هاشمی برای فیلم پا برهنه در بهشت دادن(که میگن تو این فیلم خیلی قشنگ بازی کرده)

و اما در بخش کارگردانی که امسال دو سیمرغ داشت رسید به محمد حسین لطیفی برای روز سوم و امیر شهاب رضویان برای کارگردانی مینای شهر خاموش.

 

سیمرغ بلورین بهترین فیلم رسید به روز سوم به تهیه کنندگی علیرضا جلالی.

وقسمت جنجالی جشنواره وقتی بود که مسعود ده نمکی قرار بودبرای فیلم اخراجی ها سیمرغ بلورین بهترین فیلم از نگاه مردم رو بگیره که البته بالای سن اومد ولی جایزش رو نگرفت و همون جا از بازیگرای فیلمش تشکر کرد.

این هم عکس هایی از این مراسم

امیدوارم خوشتون اومده باشه

در ضمن شهره جون اگه دوست داری ما بیایم پرشین بلاگ تعارف نکنی هاااااااااااااااااااااااا فقط کافیه اراده کنی تا ما بیایم .

دوستون داریم خیلی زیاد

+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 22:3 توسط باران |

عجب جیگرهههههههههههه

+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 1:42 توسط یاسی |

سلااااااااااااااااااااااااااااام

بالاخره درست ششششششششششششششششد

ها ها ها ها ها

خودم کشفش کردم

تهنای تهنای تهنا(تنها)

بازم افرین به من

یه نگا به این پایین بندازی میفهمی چی و میگم

اره خودشه فقط یاسی خاننننننننننننم

بالاخره اسم ها جدا شد

+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 1:37 توسط یاسی |

+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 1:29 توسط یاسی |

سلام بچه ها نظراتتون و خوندم و کلی زوق زده شدم

ممنون از کمکتون ولی ما این راه و هم امتحان کرده بودیم

ما میخوایم هر مطلبی به اسم اونی که اپ کرده باشه

مثلا الان که من دارم واستون اپ میکنم شما از کجا میدونید منم (یاسی)یا اونه(باران)؟

البته این و قبول دارم که من و باران نداره

ولی دونستنش که اشکالی نداره

دارههههههههههه؟

+ نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 0:30 توسط باران |

سلام

حالتون خوبه؟

من امروز می خواستم در مورد جشنواره فیلم فجر عکس و مطلب بزارم که یادم اومد نرگال

جان درخواست کرده بودن از جان ابراهام بنویسم من هم این کار رو کردم .(اگه اسمت رو

اشتباه نوشتم حتما بگو).

جان ابراهام

جان در سال1973در بنگال متولد شد.جان علاقه فراوانی به مادرش دارد و همه جا عنوان

میکند که به او افتخار میکند و از اینکه نژادی اریایی و ایرانی

دارد خوشحال است(باید هم خوشحال باشه)

ابیشک و ارجون و انیل دوستای صمیمیش هستند.

بازیگر مورد علاقه او رانی موکرجی است(به این انتخابش تبریک میگم)

جان کمی پیش از ورود به بالیوود نامزدی کوتاه مدتی با ریاسن داشته است.

جان عادت به ورزش و بدنسازی دارد و روزانه حدودا دو ساعت ورزش میکند.(به مادرش رفته)

او علاقه زیادی به غذا خوردن ندارد و از پر خوری متنفر است غذای مورد علاقه جان سالاد و مقدار زیادی اب میوه است.

جان وقتی کوچک بود علاقه داشت تا باستان شناس شود و علت ان هم علاقه فراوانش به

اهرام مصر و مومیایی ها و دایناسور ها بود.

اما در سن نوجوانی نظر او به کلی تغییر کرد و به طور جدی تصمیم گرفت تا فوتبالیست شود

در حالی که تیم مورد علاقه او تیم انگلستان بوده (من هم باهاش موافقم فقط انگلیس)و ارزو

 داشته بتواند روزی در ان بازی کند و حالا نیز او همچنان این علاقه را حفظ کرده و با وجود

مشغله زیاد فوتبال را نیز دنبال میکند و هرگاه بتواند بازی می کند.

به جز فوتبال و بدنسازی جان عاشق شناست.

او شناگر ماهری هم هست و علاوه بر دوره های پیشرفته شنا دوره های تخصصی غواصی را نیز گذرانده است.

یک روز خوب و کامل برای او شامل بودن در کنار خانواده و دوستانش است.

او انسان بسیار عاطفی و رمانتیک است و انطور که خودش میگوید شعار همبستگی اش در

زندگی این است: عشق بی منتها و بخشنده است .

همیشه باید عاشق بود اما از عشق توقع و انتظاری نداشته باشد.

اگه می بینید در مورد بیپاشا و جان ننوشتم چون همتون در جریان بودید خودمم نمی دونستم

اخرش نامزدی شون بهم خورد یا نه.

امیدوارم خوشتون اومده باشه....

تا اپ بعدی...

دوستون داریم خیلی زیاد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 5:39 توسط باران |

بابا این چرا همش و میزنه باران؟

دلتون خنک شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شماها که گفته بودین کمکمون میکنین حالا لطف کنین بگین چیکار باید کرد؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 1:8 توسط باران |

ولنتاین در قرن اول میلادی در روم زندگی می كرد

.
در آن زمان روم تحت سلطه پادشاهی جنگجو به نام كلادسیوس بود

كه دوست داشت سربازان برای حضور سپاهش در جنگ داوطلب شوند

ولی مردها نمیخواستند بجگند، و كلادسیوس این كمبود سرباز را ناشی

از سستی مردها در ترك عشق می دانست، پس همه نامزدی ها و ازدواج ها

ملغی اعلام كرد، همانطور كه گفته شد ولنتاین كه در آن زمان یك كشیش بود

با او به مبارزه برخاست و به همراه ماریوس مقدس عزم خود را جزم كردند

تا زوج های جوان را به طور سری به عقد هم درآورند


پس از با خبر شدنِ پادشاه از این قضیه برای سر والنتین مقدس جایزه تعیین شد و او زندانی شد

.
وقتی در زندان بود بسیاری از كسانی كه او آنها را به عقد هم در آورده بود به دیدنش رفتند

.
آنها گل و نامه های محبت آمیز خود را از بالای دیوار زندان پرتاب می كردند

.
تا اینكه سرانجام در روز 14 فوریه سال 269 قبل از میلاد به قتل رسید

.
یكی از ملاقات كنندگان او دختر زندانبان بود، روزها به دیدارش می آمد

و چند ساعتی با هم صحبت میكردند


روزی كه قرار بود والنتین كشته شود

نامه ای برای تشكر از دختر زندانبان نوشت كه با جمله

خاتمه یافت"Love from your valentine"
در سال 496 بعد از میلاد، پاپ جلاسیوس 14 فوریه را به افتخار او روز ولنتاین نامید.

از سالها قبل روز 14 فوریه كسانی كه یكدیگر را دوست داشته اند

برای هم هدایایی ساده ای چون گل می فرستادند.


در نقاط مختلف دنیا در این روز مراسم مختلفی برگزار می شود كه از جمله آنها می توان گفت::


در انگلستان كودكان به شیوه بزرگسالان لباس می پوشیدند و می خواندند:
صبحت بخیر، ولنتاین
قفل هایت را مثل قفل های من باز كن
دوتا و سوی بعد از آن

صبحت بخیر ولنتاین

در ولز ، روز 14 فوریه مردم به هم قاشق های چوبی هدیه می كنند

كه روی آنها را با قلب و كلید تزیین كرده اند این اشیای تزئینی

به این معناست كه «عشق من، تو قفل قلب مرا باز كردی»

در قرون گذشته در این روز مردی كه دختری را دوست داشته برایش لباس هدیه می فرستاده

اگر دختر هدیه را می پذیرفته به معنای پذیرفتن خواستگاری او بوده است.

*بعضی مردم عقیده دارند اگر در روز ولنتاین یك سینه سرخ بالای سر دختری پرواز كند

به معنی این است كه او با یك دریا نورد ازدواج خواهد كرد.

اگر یك گنجشك ببیند یعنی شوهرش فقیر ولی بسیار خوش اخلاق است

و اگر یك سهره ببیند به معنای ازدواج با یك مرد میلیونر خواهد بود.

افسانه دیگری نیز می گوید اگر یك دختر یك سیب را از دم گرفته بچرخاند

ودر همین حال نام 5 پسر مورد علاقه اش را به زبان بیاورد با پسری ازدواج خواهد كرد

كه در زمان ایستادن سیب نامش در زبان او بوده است

و اگر همین سیب را از وسط بدو نیم كند تعداد تخمه های سیب تعداد فرزندان او خواهد بود .


+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 0:47 توسط باران |

ادعا نامه پدر دلارا دارابي


دختر من دلارا دارابي متهم به قتلي ناکرده است. او گناه کس ديگري را به دليل قلب مهربانش به عهده گرفته

و به نوعي خود را آلوده اين پرونده کرده است. دفاع من از او نه بدليل اينکه او فرزند من است

٬ دفاع من از او دفاع از حقيقت و دفاع از عدالتي است که در اينجا وجود ندارد

. من خواهان اجراي عدالت هستم و دلاراي من دو سال است که اسير کساني است که هيچ بويي از انسانيت و عدالت نبرده اند.

من اين رفتار با دختر دلبندم را محکوم ميکنم. از هر کس که ميخواهد بيايد و اين پرونده

و نحوه رفتار اينها با دخترم را بررسي کنند٬ دعوت ميکنم بيايند. اصلا حقوق بشر اسلامي بيايد تحقيق کند

٬ از فلسطين و يا لبنان و يا از هر جايي که اينها قبول دارند. هييتي بيايد و ببيند با بچه ١۷ ساله من چه کرده اند

. هر روز يک بلا سرش مي آورند٬ سه سال است که در زندان است و اکنون ٢۰ ساله است. او در زندگيش تا ١۷ سالگي

هيچ چيز نديده جز ناز و نعمت٬ هيچ چيز را نمي شناسد٬ جز دفتر و قلم و کتاب و موزيک و نقاشي.

من سه سال پيش٬ وقتي از ماجرا مطلع شدم٬ خودم دخترم را تحويل دادگاه و تحويل قانون دادم.

قانون و قوه قضاييه اي که اکنون با تمام وجودم لمس ميکنم که در آن هيچ عدالتي نيست.

امروز بچه من نه فقط بدليل محکوميت به اعدام جانش در خطر است٬ بلکه بدليل رفتاري که در زندان شماره ٢ نسوان رشت

با او ميکنند٬ نيز جانش در خطر است. بچه من حق دارد که شکنجه نشود٬ حق دارد که در زندان از استاندارد رفاهي

و غذايي خوبي برخوردار باشد. اما در اينجا از اين امکانات اوليه خبري نيست. غذاي کافي به او نميدهند

. خرج اين بچه را ما ميدهيم. اما اجازه نداريم ملاقاتش کنيم. همين امروز که با شما حرف ميزنم

٬ من و مادرش و خواهرانش به ديدن او رفتيم٬ ولي باز به بهانه اي اجازه ديدن او را نداشتيم.

من ميگويم فرزند دلبند مرا در يک قفس آهنين بگذاريد و کليدش هم دست خودتان باشد٬ فقط اجازه دهيد

که روحش تا اين حد آزار نبيند. اجازه دهيد که خود ما از او مراقبت کنيم. اجازه دهيد که به او دفتر و قلم و کتاب و کاغذ بدهيم

و اجازه دهيد که او مشغول نقاشي کردن باشد. او تنها کتاب و و دفتر و مداد و وسايل نقاشي را مي شناسد.

من در انقلاب شرکت کردم. ما انقلاب کرديم تا عدالت اجرا شود. ولي در اين مملکتي که من در آن نفس ميکشم

٬ بويي از عدالت نشنيده اند و من عدالتي را تجربه نکرده ام.

من از انسانهاي بشردوست٬ از وجدانهاي آگاه ميخواهم که کمک کنند٬ دلارا آزاد شود. دلارا فقط يک نمونه است

هزاران مثل دلارا در زندانها هستند.

دختر من در زندان هم جانش در خطر است. بارها و بارها نامه نوشتم و خواهان بهبود شرايط و استاندارد زندان شدم

٬ جواب سربالا گرفتم و يا به من هم توهين کردند. من خواهان انتقال دخترم به يک زندان ديگر هستم

. به اين خواست کوچک هم وقعي نمي نهند. دلارا ميگويد در اين زندان راه رفتن من٬ خوراک خوردن من

٬ نقاشي کردن و حرف زدن و خوابيدن من با توهين و عکس العمل زشت روبرو ميشود. در اينجا براي ٢۰۰ نفر

يک توالت داريم و اعتراض به اين وضع با مجازات روبرو ميشود. آيا اين وضع براي يک جوان ٢۰ ساله قابل تحمل است؟

ما الان اجازه نداريم يک وعده غذاي خوب به دخترم برسانيم و آخرين ملاقاتي که ما با دلارا داشتيم او

از بوسيدن مادرش امتناع کرد و ميگفت٬ اينجا پر از ميکروب است. نميخواهم بيماريهاي احتمالي را که گرفته ام به شما منتقل کنم.

با ديدن اين اوضاع و با شنيدن اخبار رفتار غيرانساني با دخترم٬ شبها خواب ندارم.

من پدر دلارا دارابي سه سال است که زندگيم بر باد رفته است. کار و کاسبي را ول کرده ام و افتاده ام دنبال اين پرونده.

براي اجراي حق و عدالت و در دفاع از انسانيت. من در اين کارها از وجدان دفاع ميکنم و از حق و عدالت.

به من و به ما کمک کنيد تا عدالت را اجرا کنيم. در اينجا بويي از عدالت و انسانيت نيست.


اين نامه دردناک و موثر پدر دلارا دارابي بود. کميته بين المللي عليه اعدام از همه نسانهاي آزاده و معترض به اعدام در ايران و در دنيا دعوت ميکند

٬ به اين اوضاع اعتراض کنند

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 0:37 توسط باران |

سلام

من بازم اومدم که زیر قولم نزده باشم و جواب نظرهاتون و داده باشم

الوعده وفااااااااااا

خب از کجا شروع کنیم؟

دست خوبمون(البته اگه ما رو به دوستی لایق بدونه) امیر انلاین گفته:


با اینک هبا میهن بلاگ کار نکردم.
بازم تبریک می گم برو حتما بچه ها هم صدا کن

در ضمن بگرد بهترین وبلاگ ها رو هم لینک کن من هم ترو لینک کردم آبجی گلم
خیلی خوشحالم کردی .
دمت گرم
.
راستی پیشه سیمین رفتی تولدش رو هم تبریک بگو به هیچکس نگفته بود 7 بهمن بوده
.
راستی یاسی خانم چرا اسم شما رو توی آخر هر پست می نویسه

آبجی جونم بارن حتما درستش کنی هاااااااااااا؟ باید اسم تو هم باشه عزیزم.
راستی من لینکت کردم عزیزم
.
اگه به مشکلی هم بر خوردی با زم می گم ما همه پشتیم در مورد خبر هم نگران نباش خودش جور می شه
.
دیگه اینکه

جواب یاسی:

امیر ما دیدیم که تو میهن بلاگ باز کردن یه بلاگ راحته و به درد ما که تازه کاریم میخوره

واسه همین اونجا باز کردیم

ولی خب شما که توصیه کردین بریم تو بلگفا ما هم به دیده ی منت رفتیم اونجا تا شما هم راضی باشی

ممنون که ما رو لینک کردی

سیمین خانم منم همین جا تولدت و تبریک میگم

تولدت مبارررررررررررک

والا ما همونطور که گفتم از اونجایی که ناشی هستیم نتونستیم اسمش و درست کنیم

و یا باید همه باران میشد

یا همش یاسی ولی از اونجایی که من زودتر رسیده بودم و 2تا مطلب داده بودم

باران جان لطف کرد و اسم من مونئ ولی اگه شما ناراحتی اونم به چشم

میکنیمش باران خوبه؟

خوشحال میشیم که کمکمون کنین

دوست خوبمون سیمین


سلاااااااااااااااااااااااااااااام (چرا شکلک نداره؟؟؟ من قلب و بوس میخوام برات بفرستم (گریه)
باران جووونیییییییییم بلاخره وبلاگ زدی واقعا خوشحال شدم

(من کم کم مینویسم تا مثل داداش امیر جونم گرفتار نشم(نیشخند)

میگم بارن جونم ادرس وبلاگتو برام نذاشته بودیاا رفتم تو وب داداشیمون پیدا کردم

(4 تا قلب 5 تا بوس)(نیشخند

یاسی:

سلاااااااااااام(اونش دیگه تقصیر ما نیست!!ما هم قلب و بوس برات میفرستیم(لبخند)

شما کار خوبی میکنی که کم مینویسی و مراعات حال ما رو میکنی

حتما باران یادش رفته ولی الان که اومدی خوشحال شدیم(6-7تا قلب 7-8تا بوس)

دوست خوبمون سیمین


ای وای فکر کردم ثبت نشد دوبار زدم (خجالت)
داشتم میگفتم خیلی ولاگ باحالیه از همه چی هست

(10
تا قلب)نمیشه بیای تو بلاگفا(ناراحت)اخه میهن بلاگ حرص میده(گریه )(نیشخند
)
من دیگه یکی از سیریشای وبلاگتون شدم(نیشخند
)
بارا عزیزم بهت 90000 بار تبرک میگم خوش امدی عزیز دلممم بدون خیییییییییییییییلی دوست دارمممم

200
تا قلب 200 تا بوس(یکی در میون باشه)(نیشخند)

یاسی:

سیمین جون شما اگه عشقت کشید 200 دفعه بزن ما هر دفعش و میخونیم و خوشحال میشیم

نیاز به تعارف نیست ما خودمون میدونیم وبلاگمون از بی حالی مثل شیر برنج شده و داره وا میره

ولی خب چیکار منیم که هنوز تجربه نداریم شما و بقیه ی دوستان به حرفه ای بودنتون

زیر سیبیلی رد کنین عزیز ما به حرف شما و بقیه ی دوستان(البته به زور و اجبار باران چون

من هنوزم مخالفم)رفتیم بلاگفا ولی ما از میهن بلاگ راضی هستیم

ما هم بهت 100000بار خوش امد میگیم

ما هم دوستون داریم (400تا قلب 400تا بوس(همش پشت هم)

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 0:22 توسط باران |

سلااااااااااااااااااااااااااااااام

ما دوباره اومدیم ولی این بار تو بلگفا گفتیم تا خونه گرون نشده ما هم بریم یه سرپناه پیدا کنیم 

و از این در به دری  راحت بشیم .

خب از همه ی دوستای خیلی خوبم که  اومدن نظر دادن و من و یاسی رو تنها نذاشتن تشکر میکنم از جمله داداش امیر گلم، سیمین جونم، سیما جون،علی اقا ،صبا جون، اقا جابر اقا رامین و همین طور از امیر احسان جان که لطف کردن و امدن اولین نظر وبلاگ ما رو نوشتن و نرگال جان...

ما رو تنها نزارید اخه هنوز ما ناشی هستیم

دوستون داریم خیلی زیاد

+ نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 2:11 توسط باران |

سلام

من اومدم

تشکر از همه ی اونایی که نظر دادن و ندادن

بابا خیلی بی انصافی کردین حالا من به دوستام ادرس ندادم که بیان نظر بدن من و غریب گیر اوردین؟

دیگه داشت گریم میگرفت

همه ی زحمتا رو من شیدم که باران و راضی کردم که وب بزنیم حالا شماااااااااااا..................

من میرم گریه کنم

منتظر جواب نظرهاتون باشید

حتما توپست بعدی جواب میدم

از اومدنتون خوشحال شدم بای تا بعد

+ نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 1:35 توسط باران |

 

سلامSmiley

ساعت چنده؟

هان؟

تو الان اینجا چیکار میکنی؟

مگه کار و زندگی نداری؟

الافی نه؟

اصلا میای تو نت چیکار؟

الان یه قیافه ی حق به جانب میگیری

 و میگی خوب من که الاف نیستم

میام که اطلاعاتم بره بالا

- سرگرم شم

 - ببینم دنیای اطرافم چه خبره و.......

(...ر خودتی.ما هم از این حرفا زیاد زدیم)Smiley

اخه الان تو این صفحه ای که هستی

 جز اراجیف من چیزه دیگه ایم هست که اطلاعاتت و ببره بالا

یا به دردت بخوره؟Smiley

یا مثلا تو همون چت و روم هایی که باز میکنی

 جز دروغ و چرت و پرت چیزه دیگه ایم گیرت میاد؟SmileySmiley

خوب البته ممکنه هم گیرت بیاداااااااااا

یاد یکی از بچه ها افتادم

اخ اجب شانسی داشتا

خدا بده شانس

میدونی این دختره ی الاف مثل بقیه ی الافا وقتش و با چت

و اینجور چیزا پر میکنه

بعد تو همین گیرواگیرا بوده که با یکی الاف تر از خودش دوست میشهSmiley

بعد یه مدت که از دوستی پاک و صادقانشون (اره جون ...) گذشتSmiley

تازه دختره دوزاریش میوفته

 که ای دل قافل(یا شایدم غافل)

 یار در خانه و ما گرد اینترنت میگردیمSmiley

اخه پسری که تو نت یه دل نه صد دل عاشقش شده بود

 یکی از خرپولای شهرشون بوده...............Smiley

خدا بده شانننننننننننننننننننننننننننننننننننننننسسسسسس

بعد با هم افتاب مهتاب میشن (همون مزدوج خودمون)

و از اون به بعدش دیگه زندگی شیرین میشود و ..............Smiley

البته خدا رو چه دیدی شاید زد و یکی از این دوستای اینترنتیت

یه اقا پسر یا دختر خانم خوشگل موشگل و ترگل ورگل

 و تحصیل کرده و خوشتیپ و خانواده دوست و.........

از اب در اومدSmiley

پس اینترنت و دست کم نگیریم

چه کارا میکنه هااااااااااااااااااااااااااااا

ااااااااااااااا یکی از دوستام الان پی ام داد

 بزار جواب بدم شاید شانسم زدهSmiley

خب دیگه بای تا شاهزاده سوار بر اسب سفید خوشبختیم رم نکرده

 و نرفته من برم Smiley

+ نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 1:33 توسط باران |

سلام

من باران هستم به همراه دوستم  یاسی این وبلاگ رو

درست کردیم ...تا...تا.... (راستی یاسی ما وبلاگ درست کردیم که چی بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

خودمون هم نمی دونیم خنده داره مگه نه ولی در کل دوست داریم لحظات خیلی خوبی را در وبلاگ ما سپری کنید و با نظرات گرمتون به ما کمک کنید تا وبلاگ مون هر روز بهتر و بهتر بشه.

ما تو وبلاگ مون از همه چیز صحبت میکنیم از سینما (هالیوود،بالیوود و سینمای خودمون)

 از حوادث،ازفوتبال،از خاطرات دانشگاه و مهمتر از همه از باحالی خودمون(اخه ما خیلیییییییییییییییییییییییی باحالیم)تنها از یه چیز صحبت نمی کنیم اون هم عشقه...

خوشحال میشیم به ما سر بزنید اگه خوشتون هم اومد نظر بدین،ما مثل بقیه وبلاگ ها نیستیم که یقه طرف رو می گیرن و میگن حتما نظر بده(حالا شاید ما هم بعدا یقه تون رو گرفتیم) .

راستی اگه اومدید دیدین نوشته های من نیست بدونید یاسی پاک کرده اخه از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من و یاسی یکم با هم کل کل داریم .

تا اپ بعدی

خداحافظ

+ نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 1:32 توسط باران |

سلااااااااااااااااااااااااام

ما اومدیمممممممممممممممممم

پر انرژی اومدیم تا شروع کنیم

البته با کمک شماها

چون ما جفتمون ناشی هستیم

+ نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 1:28 توسط باران |

سلام به وبلاگ اراجیف یاسی و باران خوش اومدید . امیدواریم لحظات خیلی خوبی را در وبلاگ ما سپری کنید.
***BARAN & YASI ***


وقتي كه خاكم مي كنن..
بهش بگين پيشم نياد..
بگيد كه رفت مسافرت ..
بگين شماره اي نداد..
يه جور بگين...
كه آخرش از حرفهاتون هل نكنه...
طاقت ندارم ببينم به قبر من نگاه كنه
دونه به دونه عكسامو...
ورداريد آتيش بزنيد..!
هر چي كه خاطره دارم...
بريد و از بيخ بكنيد...!
نذاريد از اسمه منم يك كلمه جا بمونه
نمي خوام هيچوقت تنمو....
توي گورم بلرزونه...
برو آتيش به قلب من نزن...
بذار نگاهت از يادم بره.....
بذار واسه هميشه قلب من....
چال بشه با من كلي خاطره....
برو نميخوام ببيني خونه ي من خالي شده
همدم من به جاي تو ريگهاي پوشالي شده
اونكه مي گفت ميمره برات.......!
ديدي حالا راس راسي مرد......؟!
رفتو همه خاطره شم..........
به خاطرت برداشت و برد....
بهش بگين نشست به پات......
بهش بگين نيومدي.......؟!
بهش بگين دوست داره....
با اينكه قيدشو زدي........!!
نشوني قبر منو بهش ندين خوب ميدونم
مياد جاي هميشگي سر قرار تو رودخونه
برو آتيش به قلب من نزن.......
بذار نگاهت از يادم بره........
بذار واسه هميشه قلب من.......
چال بشه با من كلي خاطره.....
ميخوام رو سنگ قبرم اين باشه :
طلوعي كه خيلي غم انگيز بود....
قشنگترین خاطره ی عمرم.....
غروبي كه خيلي دل انگيز شد....
رو سنگ قبرم بنويس......
روزي اومد با اميد آخر....
ولي حالا بدرقه ي راهش....
داغي كه موندش رو دل مادر
کپی رایت از :www.hallucinate.blogfa.com

Home
Email
Night Skin