بازم سلام
دیدم خیلی خاطره دوست دارین
اومدم یکیش و براتون بگم
یکی از اونایی که من و باران هستیم و براتون میگم
ماجرا سر خط جدید باران بود که بعد از مدتها اومد و باران هم کلی زوق کرده بود که یه خط مامان نسیبش شده(از اون خط بابا ها نبود)
و این شماره و احدی نداره که بخواد براش مزاحمت ایجاد کنه
از طرفی هم یه گوشی خوب واسش سفارش داده بود و میگفت تا وقتی گوشی نیاد من این و باز نمیکنم
و چون باران خیلی من و دوست داره و من خیلی براش عزیزم و داره برام بال بال میزنه همین که خطش جا افتاد اول واسه من اس ام اس زد و گفت که یاسی من نو شدم
منم که داشتم اس ام اسش و میخوندم خواستم جواب بدم که مبارکه واز این جور حرفا
ولی پیش خودم گفتم این پیام تبریکا دیگه کلیشه شده بزار یه جوره خاص بهش تبریک بگم
این بود که زنگ زدم به یکی از بچه ها گفتم که ماجرا اینه(اونی که من بهش زنگ زدم سمیرادوستم بود که با من بیشتر دوست بود تا باران چون ما قبلا همدیگه رو میشناختیم)
گفتم سمیرا اس ام اس بزن اذیت کن یه کم بخندیم.............
سمیرا هم با این جمله شروع کرد: باران جون خط جدید مبارک چقدر طول کشید دلم برات تنگ شده بود .زنگ بزن و از این جور حرفا که بقیش قابل بیان نیست
باران هم توجه نکرد
ساعت 12 دوباره سمیرا اس ام اس زد و بازم چرت و پرت و ......
بازم توجه نکرد
سمیرا هم خواست پیاز داغش و زیادکنه که دیگه زد به سیم اخر و یه چیزایی گفت که باران فردا صبح افتاب نزده(ساعت10-11 )زنگ زد واز خواب ناز بیدارم کردو گفت یاسی بیا که بیا ببین چی شده
منم گفتم وااااااا چی شده؟
و اون با حالت دلهره و اضطراب برام گفت که چی شده (سمیرا چی گفت و اون چی فکر کرد)
منم دیگه داشتم میترکیدم ولی دهنی گوشی و گرفته بودم که اون نشنوه
فرداش با هم کلاس داشتیم و سمیرا همین طور اس ام اس میزد و باران سعی میکرد توجه نکنه و مدام زد حال میزد و جوابش و نمیداد
ما هم که دیگه نگرانش شده بودیم که نکنه این دختره اصلا حس کنجکاوی نداره که جواب نمیده واسه همین بود که بهش گفتیم بابا باران یه زنگی بهش بزن شاید اصلا اشنا باشه و اونم که انگار تا حالا داشت به همین فکر میکرد خیلی راحت شیر شد و قبول کرد
ولی از اونجایی که باران بچه ساده و خاکییه اومد بهم گفت که یاسی من امروز زنگ میزنم ببینم این کیه که مزاحم میشه منم مثل جاسوسای دو جانبه خبر وبه سمیرا میرسوندم
سمیرا هم خاموش میکرد
و باران هم به جایی نمیرسید و هر چند دفعه ایی که خواست زنگ بزنه سمیرا به کمک من اماده بود
ولی خداییش خیلی کارش و خوب انجام میداد(سمیرا و گفتم)
وسط کلاسا و وقت و بی وقت طوری زمان و تنظیم میکرد که خود منم شک کردم که کار سمیرا باشه اخه اون صف جلو مینشست اخه چطوری اس ام اس میزد که کسی متوجه نمیشد اونم به این طولانی!!!!!!!!!!!! از طرفی چهره سمیرا خیلی مظلوم میزنه و هیچکس شک نمیکرد
تا این که باران نامرد به من نگفته رفت بیرون تا زنگ بزنه به این ناشناس
نمیدونم اون موقع باران چی پیش خودش فکر کرده بود که به من نگفت داره کجا میره و بعد از کلاس تا من بیام وسایلم و جمع کنم(اصولا یه 5-6 ساعتی طول میکشید تا من راه بیوفتم)
این نامرد هم جیم شد و رفت و موقع ای که من و سمیرا داشتیم از پله ها میومدیم پایین یهو گوشی زنگید سمیرا هم گفت این دیگه کیه که از بیرون زنگ زده؟
و در همین حال داشت گوشی و باز میکرد که جواب بده و منم تو جیک ثانیه دوزاریم افتاد که این حتما بارانه
واسه همین هل شدم و سریع به سمیرا گفتم نههههههههه جواب نده .....
اونم که از بس هل کرده بود نزدیک بود گوشی از دستش بیوفته خلاصه سریع گوشی و بست و قطع شد
بعدش که رفتیم بیرون دیدیم باران اومد و ما هم به رومون نیاوردیم و گفتم که تو کجا رفتی یهو؟
اونم گفت که رفتم زنگ بزنم دیگه
گفتم خب چی شد؟
گفت وای یاسی نمیدونی زنگ که زدم صدای خودش و نشنیدم انگار زود قطع کرد ولی دور و برش شلوغ بود و هیچ صدایی نمیومد فقط صدای یه دختراومد
گفتم وا؟ چی میگفت؟
گفت والا من متوجه نشدم ولی صدای یه دختر عشوه ایی بود اییش معلوم بود از اون دخترای تیتیش مامانی بود(به من میگفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!)
اینجا بود که بچه هایی که اطرافمون بودن (5تا از بچه ها که همه در جریان بودن) دیگه سعی میکردن از خنده رو زمین ولو نشن
بعدش من و باران از بقیه جدا شدیم که بریم باران میخواست شلوار بگیره
ولی تو راه این دختره ی مرض(سمیرا) مدام اس ام اس میزد و ما هم شاکی شده بودیم و باران گفت اه یاسی بیا جوابش و بده مغزمون هنگ کرد
ولی من باز گیر میدادم به اون دختر عشوه اییه و مدام راجع به اون سوال میپرسیدم و باران هم میگفت نمیدونممممممممممممممممم
خلاصه این ماجرا و کر کر خنده هاش برای ما و حس کنجکاویش برای باران همچنان ادامه داشت و یه هفته گذشت..........
با شش تا از بچه ها تو سلف نشسته بودیم و من به باران گفتم بیا بریم زنگ بزنیم
باران هم قبول کرد و راه افتادیم........(از بیرون زنگ میزدیم )
رفتیم زنگ زدیم و باز خاموش بود
وقتی داشتیم بر میگشتیم تا دم سلف خیلی خونسردانه اومدیم ولی همین که اومدیم تو سلف من با هیجان زیاد شروع کردم به تعریف کردن واسه بچه ها
که نمیدونین چی شد ما رفتیم زنگ زدیم یه اقای با شخصیتی گوشی و برداشت و گفت:............
کلی حرفای با هال پشت هم ردیف کردم و تحویل بچه ها دادم
گفتم طرف کلی از باران تعریف کرد و باران هم تحویل نمیگرفت و .........
و در همین حال که من داشتم اینا رو تعریف میکردم همه داشتن ریسه میرفتن ولی با فکر های مختلف چون باران پیش خودش فکر میکرد ااااااا این و ببین چه جور پشت هم خالی میبنده و هیچکس هم جز خودش(باران) نمیدونه که من دارم خالی میبندم و دهنش وا مونده بود
سمیراو پنج نفر دیگه فکر میکردن که بابا عجب خالی میبنده ما که خاموش کرده بودیم و یه کم هم احتمال میدادن که نکنه ما به یکی دیگه زنگ زدیم
دو - سه نفر دیگه از بچه ها هم که روحشون از ماجرا خبر نداشت با توجه گوش میدادن و از خنده بقیه و واسه ضایع نشدن هم که شده میخندیدن و پیش خودشون فکر میکردن که اینا به چی دارن میخندن
و من هم پیش خودم میگفتم ااه ببین با این که اینا همشون میدونن دارم خالی میبندم ولی این همه ادم میخه من شدن ببینن من چی میگم و به طرز فکر هرکدوم میخندیدم
بعدش باران برای یه کاری رفت بیرون تا برگرده و سمیرا بهم گفت بابا یاسی بزار باهاش حرف بزنم من بلدم صدام و همچین عوض کنم که کسی شک نکنه و گفت حالا صدام و دخترونه کنم یا پسرونه؟
گفتم بابا خودت که میدونی یه صدای خوب بساز اونش زیاد مهم نیست(دختره ی......تا حالا نگفته بود که میتونه صداش و عوض کنه که ما هم انقد موش و گربه بازی در نیاریم و بهمون نگن دختر عشوه ای)
خلاصه این که وقت رفتن شد و ما هم همگی راه افتادیم که بریم و سمیرا هم بهم اشاره زد که یاسی بهش بگو زنگ بزنه .........
منم با کمی زحمت دوباره راضیش کردم که زنگ بزنه و اونم از مخابرات زنگ زد البته منم بودم و طبق قرار قبلی من و سمیرا قرار شد اول من گوشی و بردارم تا سمیرا یکم حرف بزنه و صداش راه بیوفته
اولش من برداشتم و سمیرا هم با صدای مثلا مخصوصش حرف میزد و فحش میداد و میگفت یاسی (فوحش)گوشی و بده بهش و منم که سعی میکردم نخندم تا باران متوجه نشه یه جوری به سمیرا میفهموندم که نه نمیدم و اذیت میکردم خلاصه این که گوشی و دادم به باران و باران هم خیلی محترمانه صحبت کرد و میگفت که مزاحم نشه و از این جور چیزا.........
بعد از این که قطع کردیم و رفتیم بیرون دیگه دیدیم بچه ها بهمون رسیدن(سمیرا اینا که عقب تر از ما بودن)
به باران گفتم خب کی بود؟
صداش اشنا بود؟
اصلا دختر بود یا پسر؟
اونم جلو چشم سمیرا گفت نمیدونم صداش اصلا معلوم نبود بیشتر شبیه جوجه خروس بود و سمیرا چشماش گرد شد
و همگی دیگه خودتون میدونین دیگه کلی خندیدیم و همون موقع به باران گفتیم که کار ما بوده و ............