تبليغاتX
اراجیف یاسی و باران

 

سلااااااااااااااااااااام به بر و بچ باحال

خوبیییییییییییین؟ من و یاسی هم خوبیم.

چه خبرا ؟خودتون رو اماده کردین برای سال جدید؟دلاتون رو برای سال جدید گردگیری کردین یا هنوز خاک داره؟

معلومه هنوز بعضی ها تون این کار رو نکردین اخه بوی خاک میاد خیلی هم بوی بدی میده نمی دونم چقدر این بوهه نزدیکه وااااااااااااااااای ببخشید این بوی جوراب منه که کنار منه از صبح می خواستم بشورمش ولی یادم رفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.(من گفتم الزایمر دارم)

خب بگذریم سال 85 سال خوبی بود ؟راضی بودین ؟

برای من تقریبا سال خوبی بود به جز این اخرا اخه همون طوری که میدونید من و یاسی یکی از دوستانمون رو از دست دادیم (نازی عزیزمون)

در غیر این صورت مگه میشه بد باشه وقتی با دوستای خیلی خوبی اشنا شدم که الان خیلی خیلی دوستشون دارم.

بعدم اینکه نظرتون رو در مورد سال 85 بگین باشه.

خب حالا میریم سراغ سال 86 که هنوز نیومده. تلویزیون که داره خودکشی میکنه از بس فیلم و سریال میده البته باعث میشه ما هم خودکشی بکنیم اخه این جوری که من و داداشم حساب کردیم اگه بیرون نریم اگه زیادم نخوابیم 18 ساعت فقط داریم تلویزیون میبینیم.فکر کنم دیگه بعد از عید دیگه چیزی از چشم هام باقی نمی مونه اخه من کلا تلویزیوین زیاد نگاه میکنم چه برسه به عید که کلی برنامه ها جالب داره(کاش دو تا چشم دیگه داشتم).حتما بیشتراتون می خواین مسافرت برین جای ما رو هم خالی کنین .(من هم مسافرت می خواااااااااااااااااااااااام)

یادم رفت بگم وسایل سفره هفت سین رو خریدین ؟ماهی قرمز چطور؟ ما هم به مناسبت عید برای وبلاگ مون این ماهی قرمز رو کش رفتیم قشنگه نههههههههه.

 

 

حالا می خام برم سراغ دوستای خیلی خیلی خوبم :

شهره جونم ، سیما جونم(که مثل من عاشق رانیه) ،سیمین جونم،فرنوش جونم، صبا جونم، رما جونم همین طور از داداش امیر گلم ، علی اقای گل که خیلی به ما لطف دارن و سورن عزیزکه الان تقریبا دو هفته ای میشه که باهاش اشنا شدم خیلی بچه باحالیه ازلطفت خلیی ممنونم سورن عزیز و اقا جابر (اقا شو گذاشتم اولش) وهمین طور از افسانه عزیزم که خیلی عالی فیلم رو تعریف و نقد میکنه و من بهش خیلی حسودی میکنم افسانه جون از شما هم خیلی ممنون خانمی... و از همه کسانی که به من و یاسی لطف داشتن ممنونم....

برای داداش امیر

داداش امیر گلم باید بگم من می خواستم بیام به وبت ولی وبت اصلا برای من باز نمیشه به خاطر همین تصمیم گرفتم همین جا بهت جواب بدم. من هم مثل تو توی حلیم نمک میریزم چون به نظرم خیلی خوشمزه تر میشه. در مورد عکس گذاشتن هم خداییش من از هر دوتا راه رفتم مرسی از اینکه بهم کمک کردی خیلی به دردمون خورد. بعد اینکه حق با تو بود ما از همه چیز نوشتیم به جز بالیوود که امروز این کار رو کردم امیدوارم خوشت اومده باشه.راستی رفتی مشهد ما رو هم دعا کن سوغاتی هم فراموش نشه باشهههههههههههههههههه.ازت خیلی خیلی ممنونم .

 

در اخر هم باید از یاسی تشکر کنم چونه اون بیشتر باعث شد که وب بزنیم یاسی عزیزیم ازت خیلی ممنونم.

خب دوستای گلم وقتی که سر سفره هفت سین نشستین حتما ما رو هم دعا کنین. امیدوارم سالی پر از موفقیت داشته باشین.

دوستون دارم

یا علی

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 5:7 توسط باران |

 

گوش کن! این صدای دل یک بلبل مست در تمنای گلی است که به او می گوید: تا ابد لحظه به لحظه دل من با همه مستی و شیدایی عشق همه تقدیم تو باد.

 

 

رانی جووووووووونم ، رانی ناززززززززززم، رانی خوشگلممممم، رانی عزیزممممممم تولدت مبارکککککککککک

من عاشق مهربونیاتم ، عاشق فروتنیم،عاشق لبخند و نگاهتم ، می خوام بدونی دیووووووووووونتم.

رانی جووووووووووونم خیلی خیلی دوست دارم کاش در روز تولدت کنارت بودم.

 

rani1

کاش آبی بودی به رنگ آسمان آنوقت یک عمر می توانستم سر به هوایت باشم

Still 14 from the movie Bunty Aur Babli

Still 12 from the movie Bunty Aur Babli

ای تو به زیبایی یک گل سرخ ،به پاکی یک چشمه زلال

به لطافت باران بهار

دوستت دارم....

Still 57 from the movie Kabhi Alvida Naa Kehna

 

 

 Still 73 from the movie Kabhi Alvida Naa Kehna

چه روزی هم به دنیا اومده روز اول فروردین این روز رو به همه طرفدارهای گلش از جمله سیما جونم تبریک میگم.

Still 74 from the movie Kabhi Alvida Naa Kehna

 

خب امید وارم خوشتون اومده باشه.

این اپ برای رانی بود...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 5:0 توسط باران |

 

من نهايت همه چيز را ميخواهم

حد و انتهای بودن ها را دوست دارم
.

من ميخواهم آنقدر عاقل شوم که ديوانه ام بخوانند
.

مگر نه اينکه جنون نها يت عقل است.

ميخواهم آنقدر خوش باشم که گريان شوم
.

مگر نه اينکه گريه عصاره خنده هاست
.

ميخواهم آنقدر دوست بدارم که عاشق شوم
.

مگر نه اينکه عشق هم انتهای دوستی هاست
.

خلا صه اگرهمه خواسته ها را از لغت زندگی خلاصه کنم


ميخواهم آنقدر احساس زنده بودن نمايم که آرزوی مرگ کنم


مگر نه اينکه مرگ سر حد زندگيست.....

+ نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 21:32 توسط باران |

 

 

+ نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 13:10 توسط باران |

عیدتون مبارک از طرف یاسی و باران

+ نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 1:27 توسط یاسی |

سلام به همگی

اومده بودم یه سری بزنم یه نظر توجهم و جلب کرد

البته از همه ی اونایی که به من و باران لطف داشتن ممنونم که ازمون تعریف کردن

ولی این وسط یه نظر از یه دوست ناراحتم کرد

خطاب به دوست خوبمون نازی جون که گفته بودن:

ثلام بر دوصطان پاک ببخشید اگه این مدط بهطون صر نذدم چون مشقول مراثم خطمم بودم

نازی خانم اولا که ما اینجا دلمون نمیخواد کسی با جونش شوخی کنه خدا نکنه که اتفاقی برای شما و بقیه بیوفته ما که راضی نیستیم و لطف کنین همین الان زبونتون و گاز بگیرین

دومش این که خواهشا با این عزیز از دست رفته ی ما شوخی نکین ما دلمون نمیاد از گل نازکتر بهش بگیم

خواهشا نمک رو زخم ما نپاشین

اون برامون خیلی عزیز و محترم بود

بازم ممنون از لطف همتون

و

بای

+ نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 1:11 توسط یاسی |

مرگ تدریجی ما اغاز خواهد شد

اگر سفر نکنیم

اگر مطالعه نکنیم

اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم

اگر به خودمان بها ندهیم

مرگ تدریجی ما اغاز خواهد شد

هنگامی که عزت نفس خود را بکشیم

هنگامی که دست یاری دیگران را رد بکنیم

مرگ تدریجی ما اغاز خواهد شد

اگر بنده عادتهای خویش بشویم

و هر روز یک مسیر را بپیماییم

اگر دچار روزمرگی شویم

اگر تغییر در رنگ لباس خویش ندهیم

یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم

مرگ تدریجی ما شروع خواهد شد

اگر احساسات خود را ابراز نکنیم

همان احساسات سرکشی که

موجب درخشش چشمان ما می شود

و دل را به تپش در می اورد

مرگ تدریجی ما اغاز خواهد شد

اگر تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم هنگامی

که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم

اگر حاشیه امنیت خود را برای ارزوی نامطمئن به خطر نیندازیم

اگر به دنبال ارزوهایمان نباشیم اگر به خودمان اجازه ندهیم

برای یک بار هم که شده از نصیحتی عاقلانه بگریزیم

بیایید زندگی را امروز اغاز کنیم!

بیایید امروز خطر کنیم!

همین امروز کاری بکنیم!

اجازه ندهیم دچار مرگ تدریجی بشویم!

شاد بودن را فراموش نکنیم.

 

پابلو نرودا(نویسنده شیلیایی)

+ نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 7:21 توسط باران |

+ نوشته شده در شنبه 19 اسفند1385ساعت 2:52 توسط یاسی |

خداوندا مرا از شر دوستانم در امان بدار


از پس دشمنانم خودم بر می آیم !

این و واسه دل خودم زدم که خیلی گرفتست

شما به خودتون نگیرین

+ نوشته شده در شنبه 19 اسفند1385ساعت 1:36 توسط یاسی |

 

آموزش حالگیری آقایون:

1-از سایر آقایون جلوشون تعریف کنید.

2-هیچ وقت بهشون زنگ نزنید.

3-بهشون بگید که خواستگارای زیادی دارید يا داشتید.

4-حرفشون رو به ....هم حساب نکنید.

5-فرت فرت از موفقیت هاتون جلوشون تعریف کنید.

6-وقتی می خوان راهنمائی تون کنند، خوب گوش کنید بعد آخرش بگید:

ای بابا من که همه اینا رو می دونستم فکر کردم حالا چی می خوای بگی.

این قدر حرف بزنید که سرشون بره و با برف سال دیگه پائین بیاد.

7-تو اتوبان باهاشون کل دست فرمون بذارید و جلو بزنید و بعد بگید پسر ها لاک پشتن.

8-باهاشون قرار ملاقات بذارید و سر قرار حاضر نشید.

9-اگه از خودشون تعریف کردند تو چشماشون زل بزنید و طوری پوزخند بزنید.

که بفهمند باور نمیکنید.

10-اگه بهتون کادو دادند بهشون بگید که بی-اف قبلیتون یه گرون ترشو بهتون

هدیه داده. فکر کنم اون منو بیشتر دوست داشت.

11- در هنگام دیدن اقایون با شکم بزرگ بهشون بگید" لگد هم می زنه"؟

+ نوشته شده در شنبه 19 اسفند1385ساعت 0:39 توسط یاسی |

1-به هیچ وجه فکر نکنین که میتونین مردی رو عوض کنید.

اگر مردی عادتی داره که از نظر شما قابل تحمل نیست یا عادت بدیه فکر نکنین عیب نداره

شاید بعدها به خاطر من درست شه این فکر ناشی از سادگی شماست.

درسته که هیچکس کامل نیست اما اگه میبینین طرف مشکلی داره که شما واقعا نمیتونین تحمل کنین

(مثلا سیگار میکشه و این شما رو عذاب میده)

فکر نکنین شاید به خاطر من بعدا بذاره کنار

و صد در صد از عادتهایی مثل اعتیاد به مشروب،مواد و از این چیز ها به هیچ وجه نگذرین.

2-میگن عاشق کوره حرف درستیه اما سعی کنین حتی اگه عاشقین کور نباشین.

یکی رو میشناختم که دوست پسر هوسباز و چشم چرونی داشت،پسره جلوی خود دختره به دخترهای دیگه تلفنی صحبت میکرد

و رابطه داشت اما دوست من نمیخواست واقعیت رو قبول کنه،نه اینکه فقط حرف دیگران رو قبول نمیکرد

،دیده های خودش رو هم انکار میکرد.

این به ضرر خودتونه،باید واقعیت ها رو قبول کنین و با عقل تصمیم بگیرین

3-وقتی رابطه به آخرش میرسه و طرف به شما میگه دیگه نمیخواد با شما باشه لبخند بزنید

و خیلی راحت خداحافظی کنید

.خیلی از دخترها در این موقع شروع به گریه میکنن و التماس که تورو خدا من رو ول نکن

و هر چی تو بخوای و هر جور تو بخوای و...

این بدترین کاره هیچوقت این کار رو نکنید،اول غرورتون میشکنه،دوم حتی اگه اون پسر به قول خودش لطف کنه!!!!!

اون رابطه دیگه رابطه نمیشه.

و اگه هم قبول نکنه شما از خودتون به خاطر شکستن غرورتون متنفر میشین

4-چند بار این جمله گابریل گارسیا مارکز رو خوندین؟

"هیچکس لیاقت اشک های تو را ندارد مخصوصا کسی که باعث ریختن اشک ها میشود!"

چقدر بهش فکر کردین؟

بهش فکر کنین و باور کنین راست میگه

5-از تنها موندن نترسین.

خیلی از دخترها رو میبینی که با اینکه در رابطه در حال اذیت شدن و زجر کشیدن هستن

باز جرأت تموم کردنش رو ندارن فقط چون اعتماد به نفس پایینی دارن و میترسن تنها بمونن.

باور کنید خدا برای همه انسانها یه جفت آفریده.

اگه به خدا توکل کنید دیر یا زود اون فرد به سراغتون میاد.

6-نمیدونم تا حالا این جمله رو از طرفتون شنیدین؟

"ببین، تو خودت میدونی من دوست دارم،

اما تو راضی میشی من نیاز های جنسی ام رو با یکی دیگه بر طرف کنم ؟

من میخوام همه جوره با تو باشم چون تو عشقمی ِ زندگیمی

وگرنه مجبورم نیاز های جنسیم رو با کس دیگه برطرف کنم

این جمله ها رو که از طرف شنیدین جوابش یه تودهنیه

همین

چون یادتون باشه این طرف اگه شما رو واقعا دوست داشت به خواست شما احترام میذاشت

و به خاطر نداشتن رابطه جنسی شما رو تهدید به رفتن با یکی دیگه نمیکرد.

پس جونتون رو نجات بدین چون این آدم هوسبازه و آخر این رابطه معلومه

7-هیچوقت خانواده خودتون رو تحت هیچ شرایطی پیش طرف کوچیک نکنین:

"بابام که بد اخلاقه،برادرم آدم زندگی نیست،خواهرم که دیگه نگو....!"

این کارتون خودتون رو کوچیک میکنه.

اگه آینده ای هم در رابطه باشه خراب میشه.

8-
تا حالا شده با طرفتون برین یه پارتی و ببینین طرف خیلی به یه دختر نگاه میکنه؟

دختره حالا یا از شما خوشگلتره یا نیست اما عکس العمل بیشتر دخترها اینه:

"چیه هی این دختره ایکبیری رو نگاه میکنی؟

با اون قد کوتاه و هیکل چاقش!دماغش هم عملیه

کوبیدن دیگران برای اینکه خودتون رو بالا ببرین بدترین کاره

.پسرها خیلی هاشون لذت میبرن که دختر ها درباره هم اینجوری حرف میزنیم.

این لذت رو ازشون بگیرین

9-مهمترین اصل:دوستی داشتم که میگفت:دخترها با گوش و پسر ها با چشم خر میشن

اگه دقت کنین میبینین این حرف تقریبا درسته،پس حالا که ایراد خودمون رو میدونیم،چرا درستش نکنیم؟

هر حرفی رو باور نکنین،یه ذره بدبینی بد نیست،

خوشبینی با ساده لوح بودن فرق داره مواظب باشید که فریب نخورید

در طرف مقابل هم همین طور

گول آرایش و زیبایی های ظاهری رو نخوریم و

+ نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت 2:54 توسط یاسی |

یه چیزه جالب تو این عکس هست که هرکسی که پیداش کنه جایزه داره

اگه گفتین اون چیه؟

باران هم نمیدونه پس تقلب هم نمیشه گرفت

+ نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت 2:36 توسط یاسی |

بازم سلام

دیدم خیلی خاطره دوست دارین

اومدم یکیش و براتون بگم

یکی از اونایی که من و باران هستیم و براتون میگم

ماجرا سر خط جدید باران بود که بعد از مدتها اومد و باران هم کلی زوق کرده بود که یه خط مامان نسیبش شده(از اون خط بابا ها نبود)

و این شماره و احدی نداره که بخواد براش مزاحمت ایجاد کنه

از طرفی هم یه گوشی خوب واسش سفارش داده بود و میگفت تا وقتی گوشی نیاد من این و باز نمیکنم

و چون باران خیلی من و دوست داره و من خیلی براش عزیزم و داره برام بال بال میزنه همین که خطش جا افتاد اول واسه من اس ام اس زد و گفت که یاسی من نو شدم

منم که داشتم اس ام اسش و میخوندم خواستم جواب بدم که مبارکه واز این جور حرفا

ولی پیش خودم گفتم این پیام تبریکا دیگه کلیشه شده بزار یه جوره خاص بهش تبریک بگم

این بود که زنگ زدم به یکی از بچه ها گفتم که ماجرا اینه(اونی که من بهش زنگ زدم سمیرادوستم بود که با من بیشتر دوست بود تا باران چون ما قبلا همدیگه رو میشناختیم)

گفتم سمیرا اس ام اس بزن اذیت کن یه کم بخندیم.............

سمیرا هم با این جمله شروع کرد: باران جون خط جدید مبارک چقدر طول کشید دلم برات تنگ شده بود .زنگ بزن و از این جور حرفا که بقیش قابل بیان نیست

باران هم توجه نکرد

ساعت 12 دوباره سمیرا اس ام اس زد و بازم چرت و پرت و ......

بازم توجه نکرد

سمیرا هم خواست پیاز داغش و زیادکنه که دیگه زد به سیم اخر و یه چیزایی گفت که باران فردا صبح افتاب نزده(ساعت10-11 )زنگ زد واز خواب ناز بیدارم کردو گفت یاسی بیا که بیا ببین چی شده

منم گفتم وااااااا چی شده؟

و اون با حالت دلهره و اضطراب برام گفت که چی شده (سمیرا چی گفت و اون چی فکر کرد)

منم دیگه داشتم میترکیدم ولی دهنی گوشی و گرفته بودم که اون نشنوه

فرداش با هم کلاس داشتیم و سمیرا همین طور اس ام اس میزد و باران سعی میکرد توجه نکنه و مدام زد حال میزد و جوابش و نمیداد

ما هم که دیگه نگرانش شده بودیم که نکنه این دختره اصلا حس کنجکاوی نداره که جواب نمیده واسه همین بود که بهش گفتیم بابا باران یه زنگی بهش بزن شاید اصلا اشنا باشه و اونم که انگار تا حالا داشت به همین فکر میکرد خیلی راحت شیر شد و قبول کرد

ولی از اونجایی که باران بچه ساده و خاکییه اومد بهم گفت که یاسی من امروز زنگ میزنم ببینم این کیه که مزاحم میشه منم مثل جاسوسای دو جانبه خبر وبه سمیرا میرسوندم

سمیرا هم خاموش میکرد

و باران هم به جایی نمیرسید و هر چند دفعه ایی که خواست زنگ بزنه سمیرا به کمک من اماده بود

ولی خداییش خیلی کارش و خوب انجام میداد(سمیرا و گفتم)

وسط کلاسا و وقت و بی وقت طوری زمان و تنظیم میکرد که خود منم شک کردم که کار سمیرا باشه اخه اون صف جلو مینشست اخه چطوری اس ام اس میزد که کسی متوجه نمیشد اونم به این طولانی!!!!!!!!!!!! از طرفی چهره سمیرا خیلی مظلوم میزنه و هیچکس شک نمیکرد

تا این که باران نامرد به من نگفته رفت بیرون تا زنگ بزنه به این ناشناس

نمیدونم اون موقع باران چی پیش خودش فکر کرده بود که به من نگفت داره کجا میره و بعد از کلاس تا من بیام وسایلم و جمع کنم(اصولا یه 5-6 ساعتی طول میکشید تا من راه بیوفتم)

این نامرد هم جیم شد و رفت و موقع ای که من و سمیرا داشتیم از پله ها میومدیم پایین یهو گوشی زنگید سمیرا هم گفت این دیگه کیه که از بیرون زنگ زده؟

و در همین حال داشت گوشی و باز میکرد که جواب بده و منم تو جیک ثانیه دوزاریم افتاد که این حتما بارانه

واسه همین هل شدم و سریع به سمیرا گفتم نههههههههه جواب نده .....

اونم که از بس هل کرده بود نزدیک بود گوشی از دستش بیوفته خلاصه سریع گوشی و بست و قطع شد

بعدش که رفتیم بیرون دیدیم باران اومد و ما هم به رومون نیاوردیم و گفتم که تو کجا رفتی یهو؟

اونم گفت که رفتم زنگ بزنم دیگه

گفتم خب چی شد؟

گفت وای یاسی نمیدونی زنگ که زدم صدای خودش و نشنیدم انگار زود قطع کرد ولی دور و برش شلوغ بود و هیچ صدایی نمیومد فقط صدای یه دختراومد

گفتم وا؟ چی میگفت؟

گفت والا من متوجه نشدم ولی صدای یه دختر عشوه ایی بود اییش معلوم بود از اون دخترای تیتیش مامانی بود(به من میگفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!)

اینجا بود که بچه هایی که اطرافمون بودن (5تا از بچه ها که همه در جریان بودن) دیگه سعی میکردن از خنده رو زمین ولو نشن

بعدش من و باران از بقیه جدا شدیم که بریم باران میخواست شلوار بگیره

ولی تو راه این دختره ی مرض(سمیرا) مدام اس ام اس میزد و ما هم شاکی شده بودیم و باران گفت اه یاسی بیا جوابش و بده مغزمون هنگ کرد

ولی من باز گیر میدادم به اون دختر عشوه اییه و مدام راجع به اون سوال میپرسیدم و باران هم میگفت نمیدونممممممممممممممممم

خلاصه این ماجرا و کر کر خنده هاش برای ما و حس کنجکاویش برای باران همچنان ادامه داشت و یه هفته گذشت..........

با شش تا از بچه ها تو سلف نشسته بودیم و من به باران گفتم بیا بریم زنگ بزنیم

باران هم قبول کرد و راه افتادیم........(از بیرون زنگ میزدیم )

رفتیم زنگ زدیم و باز خاموش بود

وقتی داشتیم بر میگشتیم تا دم سلف خیلی خونسردانه اومدیم ولی همین که اومدیم تو سلف من با هیجان زیاد شروع کردم به تعریف کردن واسه بچه ها

که نمیدونین چی شد ما رفتیم زنگ زدیم یه اقای با شخصیتی گوشی و برداشت و گفت:............

کلی حرفای با هال پشت هم ردیف کردم و تحویل بچه ها دادم

گفتم طرف کلی از باران تعریف کرد و باران هم تحویل نمیگرفت و .........

و در همین حال که من داشتم اینا رو تعریف میکردم همه داشتن ریسه میرفتن ولی با فکر های مختلف چون باران پیش خودش فکر میکرد ااااااا این و ببین چه جور پشت هم خالی میبنده و هیچکس هم جز خودش(باران) نمیدونه که من دارم خالی میبندم و دهنش وا مونده بود

سمیراو پنج نفر دیگه فکر میکردن که بابا عجب خالی میبنده ما که خاموش کرده بودیم و یه کم هم احتمال میدادن که نکنه ما به یکی دیگه زنگ زدیم

دو - سه نفر دیگه از بچه ها هم که روحشون از ماجرا خبر نداشت با توجه گوش میدادن و از خنده بقیه و واسه ضایع نشدن هم که شده میخندیدن و پیش خودشون فکر میکردن که اینا به چی دارن میخندن

و من هم پیش خودم میگفتم ااه ببین با این که اینا همشون میدونن دارم خالی میبندم ولی این همه ادم میخه من شدن ببینن من چی میگم و به طرز فکر هرکدوم میخندیدم

بعدش باران برای یه کاری رفت بیرون تا برگرده و سمیرا بهم گفت بابا یاسی بزار باهاش حرف بزنم من بلدم صدام و همچین عوض کنم که کسی شک نکنه و گفت حالا صدام و دخترونه کنم یا پسرونه؟

گفتم بابا خودت که میدونی یه صدای خوب بساز اونش زیاد مهم نیست(دختره ی......تا حالا نگفته بود که میتونه صداش و عوض کنه که ما هم انقد موش و گربه بازی در نیاریم و بهمون نگن دختر عشوه ای)

خلاصه این که وقت رفتن شد و ما هم همگی راه افتادیم که بریم و سمیرا هم بهم اشاره زد که یاسی بهش بگو زنگ بزنه .........

منم با کمی زحمت دوباره راضیش کردم که زنگ بزنه و اونم از مخابرات زنگ زد البته منم بودم و طبق قرار قبلی من و سمیرا قرار شد اول من گوشی و بردارم تا سمیرا یکم حرف بزنه و صداش راه بیوفته

اولش من برداشتم و سمیرا هم با صدای مثلا مخصوصش حرف میزد و فحش میداد و میگفت یاسی (فوحش)گوشی و بده بهش و منم که سعی میکردم نخندم تا باران متوجه نشه یه جوری به سمیرا میفهموندم که نه نمیدم و اذیت میکردم خلاصه این که گوشی و دادم به باران و باران هم خیلی محترمانه صحبت کرد و میگفت که مزاحم نشه و از این جور چیزا.........

بعد از این که قطع کردیم و رفتیم بیرون دیگه دیدیم بچه ها بهمون رسیدن(سمیرا اینا که عقب تر از ما بودن)

به باران گفتم خب کی بود؟

صداش اشنا بود؟

اصلا دختر بود یا پسر؟

اونم جلو چشم سمیرا گفت نمیدونم صداش اصلا معلوم نبود بیشتر شبیه جوجه خروس بود و سمیرا چشماش گرد شد

و همگی دیگه خودتون میدونین دیگه کلی خندیدیم و همون موقع به باران گفتیم که کار ما بوده و ............

+ نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت 1:36 توسط یاسی |

سلام بچه ها

بعد از مدتها باز اومدم تا براتون اپ کنم

 البته این غیبت طولانیه ما رو میبخشین

چون دلیل موجهی داشتم

چند وقت پیش(تو این مدتی که نبودیم)

یکی از دوستای خوب و گل من و باران(نازی عزیز) که خیلی هم دوسش داشتیم متاسفانه تو یه تصادف خیلی دردناک فوت کرد و ما این چند وقت هیچکدوم وقت و روحیه ی اپ کردن و نداشتیم

حالا الان حال توضیح دادن ندارم ولی حتما تو یه فرصت مناسب براتون مفصل شرح میدم

ولی الان مطالبی و که از قبل براتون اماده کرده بودم و میزارم

امیدوارم این غیبتمون و جبران کنه 

به یاد نازی و برای شادی روح نازی عزیزم فاتحه بخونین

ممنون میشم

 

+ نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت 0:58 توسط یاسی |

سلام به وبلاگ اراجیف یاسی و باران خوش اومدید . امیدواریم لحظات خیلی خوبی را در وبلاگ ما سپری کنید.
***BARAN & YASI ***


وقتي كه خاكم مي كنن..
بهش بگين پيشم نياد..
بگيد كه رفت مسافرت ..
بگين شماره اي نداد..
يه جور بگين...
كه آخرش از حرفهاتون هل نكنه...
طاقت ندارم ببينم به قبر من نگاه كنه
دونه به دونه عكسامو...
ورداريد آتيش بزنيد..!
هر چي كه خاطره دارم...
بريد و از بيخ بكنيد...!
نذاريد از اسمه منم يك كلمه جا بمونه
نمي خوام هيچوقت تنمو....
توي گورم بلرزونه...
برو آتيش به قلب من نزن...
بذار نگاهت از يادم بره.....
بذار واسه هميشه قلب من....
چال بشه با من كلي خاطره....
برو نميخوام ببيني خونه ي من خالي شده
همدم من به جاي تو ريگهاي پوشالي شده
اونكه مي گفت ميمره برات.......!
ديدي حالا راس راسي مرد......؟!
رفتو همه خاطره شم..........
به خاطرت برداشت و برد....
بهش بگين نشست به پات......
بهش بگين نيومدي.......؟!
بهش بگين دوست داره....
با اينكه قيدشو زدي........!!
نشوني قبر منو بهش ندين خوب ميدونم
مياد جاي هميشگي سر قرار تو رودخونه
برو آتيش به قلب من نزن.......
بذار نگاهت از يادم بره........
بذار واسه هميشه قلب من.......
چال بشه با من كلي خاطره.....
ميخوام رو سنگ قبرم اين باشه :
طلوعي كه خيلي غم انگيز بود....
قشنگترین خاطره ی عمرم.....
غروبي كه خيلي دل انگيز شد....
رو سنگ قبرم بنويس......
روزي اومد با اميد آخر....
ولي حالا بدرقه ي راهش....
داغي كه موندش رو دل مادر
کپی رایت از :www.hallucinate.blogfa.com

Home
Email
Night Skin