تبليغاتX
اراجیف یاسی و باران

بچه مثبت قد متوسطي دارد با چشم هاي قهوه اي ( در مواردي چشم روشن هم ديديه شده است ) بچه مثبت فرق باز نمي کند ، ژل نمي زند ، هيچ وقت مدل تيفوسي و تن تني و ... را روي کله اش امتحان نکرده است . موهايش را به يک طرف سرش شانه مي کند و مي خواباند . بچه مثبت اگر کوسه نباشد ريش دارد ، اگر اهل ريش زدن باشد عمرآ ريش تنها يا خط ريش باريک يا پازلقي بلند را امتحان نکرده است . بچه مثبت پيراهن پارچه اي ساده مي پوشد ، گاهي چهارخانه و راه راه ، گاهي وقتها که غلظت آلاينده خلافش بالا بزند آستين کوتاه هم مي پوشد . در بيشتر موارد شلوار پارچه اي راسته مي پوشد ، گاهي کتان و در موارد بسيار معدودي شلوار جين . او تا حالا شلوار هفت هشت جيب نپوشيده . کفش هاي بچه مثبت از همين کفش هاي چرمي مردانه است ، گاهي هم کفش ورزشي مي پوشد ، اما نه در رنگ هاي اجق وجق . کمربند مي بندد و ساعت بند چرمي . بچه مثبت کتاب مي خواند . هفته اي يکي دوتا هم نشريه مي خرد . گاهي وقتها شعر مي گويد يا داستان مي نويسد . بچه مثبت خلاف نيست . پايش را از محله بيرون نمي گذارد . پاتوقش نه زير چراغ برق است ، نه سالن بدن سازي ، نه کافي نت . خيلي که دست از پا خطا کند مي رود کتابخانه يا ويدئو کلوپ . کسي به بچه مثبت سيگار تعارف نمي کند ، پيشنهادهاي اين چنيني را هم رد مي کند . علي الاصول اهل خلاف ملاف نيست . بچه مثبت گاهي عاشق مي شود . عاشق دختر دايي يا دختر خاله اش . از همان اول هم به ازدواج فکر مي کند . بلد نيست نامه عاشقانه بنويسد ، بنابراين از شعر زياد استفاده مي کند . معدل بچه مثبت الف است . جزوه هايش مرتب و هميشه توي کلاس رديف اول مي نشيند . بچه مثبت فکر مي کند دودره يعني اتاقي که دو تا در داشته باشد !

+ نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 6:40 توسط باران |

يه دختر و پسري با هم وارد دانشگاه ميشن و روز اول كه همديگه رو مي بينن با هم پيوند خواهر و برادري مي بندن، و تصميم مي گيرن كه اگه تو دانشگاه كسي رو براي خودشون پيدا نكردن تو جشن فارغ التحصيلي با هم تو جشن شركت كنن و بعد از اون دختره به پسره ميگفت: داداشي.

روز اول كه تو كلاس نشسته بودن پسر به دختر نگاه مي كرد و با خودش ميگفت: اي كاش عشق منو درك كنه اي كاش بفهمه كه عاشقشم مي خوام يه چيزي فراتر از داداشي بهم بگه ولي نمي تونم بهش بگم شايد خجالت مي كشم. آخر كلاس دختر مياد به پسره مي گه: تو بهترين داداشي دنيا هستي.

تو دانشگاه براي دانشجوهاي جديدالورود جشن مي گيرن و با هم تو اين جشن شركت مي كنن دختر جلوي پسر بود و پسر نگاهش مي كرد و با خودش مي گفت: اي كاش عشق منو درك كنه اي كاش بهمه كه عاشقشم ميخوام يه چيزي فراتر از داداشي بهم بگه ولي نمي تونم بهش بگم شايد خجالت مي كشم آخر جشن دختره مي ياد به پسره مي گه تو بهترين داداشي دنيا هستي.

آخر جشن دختر مياد به پسره مي گه: تو بهترين داداشي دنيا هستي. دست برقضا دختره تو دانشگاه با يه پسر دوست مي شه ولي پسره بهش نارو مي زنه وقتي دختره، مي بينه خيلي تنها شده زنگ مي زنه به داداشي و ازش مي خواد كه بره پيشش، پسره مي ره پيش دختره و با هاش درد و دل مي كنه و دختره آروم مي شه وقتي داشتن از هم جدا مي دشن دختره به پسره مي گه تو بهترين داداشي دنيا هستي و پسره همينطور كه نگاهش مي كرده با خودش مي گه: اي كاش عشق منو درك كنه اي كاش بفهمه كه عاشقشم ميخوام يه چيزي فراتر از داداشي بهم بگه ولي نمي تونم بهش بگم شايد خجالت مي كشم. .

وقتي از دانشگاه مي رن بيرون دختره ازدواج مي كنه و از پسره مي خواد كه توجشن ازدواجش شركت كنه پسره تو جشن ازدواجش شركت مي كنه و دختره رو نگاه مي كنه و با خودش مي گه اي كاش عشق منو درك مي كرد.

آخر جشن دختره مي گه: ممنونم كه اومدي تو بهترين داداشي دنيا هستي. و پسره مي گه: من آلان رو تابوت دختري وايسادم كه دوستش داشتم عاشقش بودم مي خواستم يه چيزي فراتر از داداشي بهم بگه ولي هيچ وقت نتونستم بهش بگم شايد خجالت مي كشيدم. و در همين موقع دوستش داره دفتر خاطراتش مي خونه كه توش نوشته بود:

من تو دانشگاه يه داداشي داشتم كه دوستش داشتم . ولي اون هيچ موقع عشق منو درك نكرد.

                        امتحان عشق


سلام

این متن بالا رو تو یه وب گردیهام پیدا کردم گفتم بزارم اینجا به نظرم خیلی قشنگه...

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 6:43 توسط باران |

سلاااااااااااااااام

من دوباره اومدم

ایندفعه اومدم از طرف دوست عزییییییییییییزم اوینه جون اپ کنم

گفته بودن بیام و از طرف اون(و البته خودمون) بگم

 اقا مجید تولدت مبارررررررررررررررررررررررررررک

حالا همگی دسسسسسسسسسسسسسسسست

تولد

تولد

تولدش مباررررررررررررررررررررررررک

.......................

اقا مجيد تولدت مباررررررررررررك

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 1:1 توسط یاسی |

سلام

این پست تو نظرات بود که ارش لطف کرده بود و برامون گذاشته بود

خیلی خوشم اومد و خیلی حیفم اومد که باهاش پست نزنم

از ارش هم خیلی ممنونم به خاطر نظر قشنگش

شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم؟

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا؟

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا؟

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا ؟

ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من

به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا؟

صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا؟

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا؟

تو شيرين تر از آن هستي كه شادابيت كم گردد

و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 1:4 توسط یاسی |

اکثر مردم فیلم پدر خوانده را دیده اند و هنر نمایی آل پاچینو را در آن تحسین کرده اند . او یکی از هنرپیشه های بنام آمریکایی است که با بازی در فیلم پدر خوادنده به شهرت جهانی رسید.

 

 

 

 

 

 

وی در 25 آپریل 1940 در نیویورک پسری در یک خانوداده ایتالیایی تبار چشم به جهان گشود که نامش را آلفرد جیمز نهادند. مادرش رز (خانه دار) و پدرش سالواتره (کارمند شرکت بیمه) پاچینوایتالیایی بودند که برای زندگی به نیویورک مهاجرت کردنمد و آلفرد نیز در آنجا متولد شد . متاسفانه آلفرد نتوانست طعم محبت پدر را بچشد ،زیرا در حالی که او 2 سال داشت پدرش از دنیا رفت . در نتیجه آنها برای یافتن خانه ای ارزانتر به همراه مادر ،پدر بزرگ و مادربزرگش به حومه شهرنیویورک نقل مکان کردند. او به بازیگری علاقه داشت و مادرش نیز در این راه او را تشویق می کرد . آلفرد اصلا درس و مدرسه را دوست نداشت و همیشه از مدرسه فرار می کرد . بعد از پدر حامی او مادرش بود اما آلفرد آن قدر به بازیگری علاقه مند بود که در سال 1957 در مدرسه هنرهای زیبایی ثبت نام کرد ،اما از شانس بد او مادرش نیز در سال 1962 وقتی او 22 ساله بود ،بر اثر یک بیماری از دنیا رفت و آلفرد را تنها گذاشت او طبق خواست مادر و علاقه خودش به رشته بازیگری را ادامه داد و در تئاتر معرف برادوی نیویورک مشغول به اجرای نقش های مختلف شد . آلفرد در سال 1969 یعنی 7 سال بعد از مرگ مادرش در فیلم « من ،ناتالی » ایفای نقش کرد و مورد تحسین کارگردانان معروف قرار گرفت . وی در سال 1970 در فیلم «وحشت در نیدل پارک » بازی کردکه بازی در این دو فیلم وی را چندان راضی وخشنود نکرد تا اینکه در سال 1972 هنگامی « فرانسیس فورد کاپولا» تصمیم به ساخت یکی از شاهکارهای تاریخ سینما یعنی فیلم پدر خوانده گرفت نقش « مایکل کورلئوته » به وی یعنی پاچینوی کبیر واگذار شد. .بازی بی عیب و نقص او در فیلم همگان را مات و مبهوت ساخت و آغاز خوبی برای آلفرد بود و در این فیلم وی نامزد دریافت اسکار بهترین بازیگر مکمل مرد شد که البته به او نرسید او بعد از این فیلم در فیلم های مترسک و سرپیکو را بازی کرد و روز به روز به موفقیتش افزوده شد.در مترسک نقش آدمی سرگشته که به دنبال هویت خود بود را بازی کرد و در سرپسکو که یکی دیگر از شاهکارهای او بود ، نقش یک افسر پلیس که فساد مافوق های خود را افشا کرد را بازی کرد در این فیلم دوباره کاندید جایزه اسکار شد ولی باز هم نصیب او نشد. ولی جایزه گلدن گلاب را به خاطر در خشانش به وی اهدا کردند.

صدای دلگرم و دلنشین وی در بازی کمک فراوانی به آلفرد می کند ،گویی که اعضای بدنش همه هنگام بازی واقعا بازیگرند

آلفرد با دی آنجلو هنرپیشه معروف هالیوود ازدواج کرد و آنها صاحب دو فرزند به نامهای آنتون و الیویا شدند.

آلفرد اکنون در حال کارگردانی است. او تا به امروز دو فیلم به نامهای کارآموز و بی خوابی را کارگردانی کرده است وی در کتاب خاطراتش می گوید :

«زندگی ام را مدیون مادرم هستم »



فیلم شناسی:

ناتالی و من 1969،حشت در نیدل پارک 1969،پدر خوانده 1 1972 کاندید جایزه اسکار، مترسک 1973، سرپیکو 1973 کاندید جایزه اسکار، دریافت جایزه گلدن گلاب، پدر خوانده2 1974، بعد از ظهر سگی 1975 کاندید جایزه اسکار، عدالت برای همه 1979 کاندید جایزه اسکار، دیر فیلد 1979 ، انقلاب 1985، دریای عشق 1989، دیک تریسی 1990، پدر خوانده 3 1990، بوی خوش زن 1992 دریافت جایزه اسکار ، فرانکی و جان 1991، گلن گری گلن راس 1992، راه کارلیتو 1993، وکیل مدافع شیطان 1997 دریافت جایزه گلدن گلاب، دنی براسکو 1997، فیلم خودی 1998، بی خوابی 2002، تاجر ونیزی 2004 بهترین اثر  وی بعد از سال 2000 .



+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 6:54 توسط باران |

سلام

اولش بگم نمیخواستم این اپ و بزارم اما ماجرای امشب وادارم کرد

خواستم از دیشب بگذرم و گذشتم اما امشب چی؟

اومدم بگم خدایا معذرت میخوام اومدم بگم بهم ثابت شد

اومدم بگم درست میگی اومدم حرفام و پس بگیرم

اومدم اعتراف کنم اومدم بگم که تاحالا فکر میکردم من و نمیبینی

صدام و نمیشنوی باهات دعوا کردم

گفتم دیگه باهات حرف نمیزنم باهات قهر کردم

دیگه سراغت نیومدم دیگه باهات حرف نزدم

بهت گفتم تو جوابم و نمیدی بهت گفتم تو باهام حرف نمیزنی

ازت خواستم ثابت کنی که میشنوی بهت گفتم میرم با یکی حرف مخدايا معذرت ميخوامیزنم که جوابم و بده

گفتم میرم به هم نوعم میگم دردم چیه گفتم اون جوابم و میده

گفتم اون باهام حرف میزنه

خدایا رفتم

سراغت نیومدم

به هم نوعم گفتم خدایا اون جوابم و داد

حرف زد

میدونی چی گفت؟ خودت شنیدی مگه نه؟

بزار خودم بگم بزار دلت خنک شه

خدایا بهم گفت اگه حرف دلت تموم شده بگو که میخوام بخوابم

گفت بیدارم کردی

خدایا اون باهام حرف زد ولی چی گفت؟

حالا سکوتت برام قشنگه حالا میفهمم سکوتت چه حرمتی داره

حالا میفهمم همیشه هستی همیشه میشنوی

هیچوقت نمیگی برو سرم شلوغه

خدایا حس میکنم خواستی بهم ثابت کنی که هستی

خب حالا ثابت شد

خوشحالی؟

 خدایامیفهمم که چیزی و نمیخوای تلافی کنی

میفهمم که سر حرفات هستی

(اخرشم میخوام از اقا پویا خیلی خیلی تشکر کنم که امشب واقعا کمکم کرد)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 1:35 توسط یاسی |

رابرت دنیرو بازیگری که به  سرطان پروستات مبتلا شده...

لقب : بابی میلک ( شیربرنج ) این لقب را در کودکی به خاطر رنگ سفید پوستش به او دادند. قد: cm178
رابرت دنیرو که به عنوان یکی از برجسته ترین بازیگران زمان خود شناخته شده است در سال 1943 در نیویورک متولد شد...

متن کامل:

لقب : بابی میلک ( شیربرنج ) این لقب را در کودکی به خاطر رنگ سفید پوستش به او دادند. قد: cm178
رابرت دنیرو که به عنوان یکی از برجسته ترین بازیگران زمان خود شناخته شده است در سال 1943 در نیویورک متولد شد. پدر و مادر او هر دو هنرمند بودند. در هنرستان Stella Adler و همچنین در یک کارکاه هنری آمریکایی آموزش بازیگری دید. در ابتدا به خاطر فیلم طبل را آهسته به صدا در بیاوربه شهرت نسبی رسید ولی شهرت و اعتبار اصلی را به عنوان بازیگر حرفه ای در فیلم کوچه کثیف در سال 1973به دست آورد.

دنیرو در سال 1974جایزه آکادمی را برای بهترین بازیگر نقش دوم در فیلم پدر خوانده 2احراز نمود ، او برنده جایزه آکادمی به عنوان بهترین بازیگر در فیلم های راننده تاکسی 1976 ، شکاچی آهو1978 ، دماغه وحشت1991 و گاو خشمگین 1980 می باشد. اخیرا ریاست شرکت تولید فیلم خود یعنی استودیوی تربیکا Tribeca را به عهده گرفته است.

شروع کار وی در سال 1993 به همراه Bronx Tale, A .
دارای عنوان پنجم در مجله انگلیسی از میان 100 ستاره سینمائی تمام دوران (اکتبر 1997)
در سال 2002 به عنوان بازیگر آمریکایی ایتالیای معرفی شد. او اغلب در فیلم ها نقش یک آمریکایی – ایتالیایی را ایفا می کند ولی یک تیره ایرلندی نبز دارد .

او دومین بازیگری است که به خاطر ایفای نقش Vito Corleone برنده جایزه اسکار شد. نفر اول مارلون براندو بود که برای ایفای همین نقش جایزه اسکار را از آن خود کرد. رکورد اضافه وزن او برای ایفای نقش در فیلم گاوخشمگین (1980) 60 پوند (حد ود 27 کیلوگرم ) بود ولی 7سال بعد Vincent D’onofrio با اضافه کردن 70 پوند (حدود 32 کیلوگرم ) رکورد او را برای ایفای نقش در فیلم کت تمام فلزی شکست ( 1987 ) .                                     

دنیرو موسس اولین فستیوال Tribeca در ماه می سال 2002می باشد.او تصمیم به احیای دوباره یک فضای تجاری پس از حملات 11سپتامبر داشت که این پروژه نیزاجرا شد.


برای آموزش زبان سیسیلی به خاطر نقش Vito Corleone در فیلم پدر خوانده ، چهار ماه آموزش دید ، تقریبا تمام دالوگهای ویتو به زبان سیسیلی بود. او به عنوان دومین ستاره تمام دوران در کانال 4 بریتانیا انتخاب شد. بد نیست بدانید که او دراین برنامه رقابت نزدیکی با ال چاچینو داشت.

همسران :

Abbott Diahnne ( 1976 – 1988 ) 1فرزند
Grace hightower (17ژوئن 1997- تا کنون ) – تقاضای طلاق، 1فرزند

Drena Deniro (درناد نیرو): دختر خوانده رابرت دنیرو محبوب می شود ، او فرزند Diahnne و همسر سابق او می باشد.

همچنین دنیرو و Diahnne فرزند پسری به نام رافائل دنیرو دارند که او نیز بازیگر است. دنیرو و همسردومش (گریس) در 18 ماه مارس سال 1998 صاحب فرزندی به نام (الیوت) شدند .

رافائل دنیرو ، پسر رابرت دنیرو در استودیو بازیگری " استلاادلر" و " لی استرابرگ" آموزش دیده است.
رابرت دنیرو از ( مریل استریپ ) به عنوان بازیگر مورد علاقه اش برای ایفای نقش در کنارش یاد کرده است .
QUAYE در ترانه اش با نام در خشش یکشنبه از او یاد می کند با این مضمون من یک قهرمان هستم ، همانند رابرت دنیرو.

دنیرو اغلب بازیگر نقشهای خشن و یا شخصیت های روانپریش می باشد.

او صاحب رستورانهای زیادی در نیویورک است. از قبیل Nobu ، layla
رستوران Ago در غرب هالیوود. رستوران Rubicon در سانفرانسیسکو با شراکت فرانسیس فورد کا پولا و رابین ویلیانفر.

دنبرو طبق تشخیص پزشکان مبتلا به سرطان پردستات است. او تحت معالجه می باشد و پزشکان معتقدند که وی به بهبودی کامل خواهد رسید.(اکتبر 2003)

دنیرو و آلپاچینو تنها در یک فیلم با هم بازی کردند که در آن هم تنها در یک پلان دیده می شوند .

در کودکی به خواندن نمایشنامه علاقه نشان می داد. او در جشنواره ای در سال 1981 روبان سبزرنگی را بر یقه اش زده بود که بعدها این به صورت یک سنت درآمد. این روبان یاد بودی بود برای هزاران کودک آفریقایی آمریکایی که در قتلهای زنجیره ای Atlanta, Georgia قربانی شدند (1981-1980). این روبان را یکی از طرفدارانش به او داده بود ، خانواده های قربانیان ماهها این روبان ها را داشتند.

در فیلم فرانک اشتاین نقش اصلی را ایفا کرد. تبدیل کردن او به یک شخص عظیم الجثه مستلزم مهارت های بسیار زیادی بود چون Kenneth branagh که نقش دکتر فرانک اشتاین را بازی می کرد با او هم قد بود بسیاری از حقه های سینمایی که بعدها در فیلم ارباب حلقه ها برای بزرگ جلوه دادن افراد جادوگرها و غول ها به کار رفت ، قبلا در فیلم فرانک اشتاین برای عظیم الجثه نشان دادن دنیرو در برابر بقیه بازیگران به کار گرفته شده.

تصویر:Robert De Niro (press conference).jpg



خب امیدورام خوشتون اومده باشه...

در اخر باید از همه دوستای خیلی خوبم مثل زهرا جون،سیمین جون،فریده جون،دختره مشکی پوش عاشق...و شهره جون....اقا مهدی،سورن عزیز،داداش امیر گلم، دو تا داداش ارشی های دوست داشتنی،واحد جون،اقا رامین...والهه ناز(اقا وحید) تشکر کنم امیدوارم که لایق این همه محبت باشیم

و  یه تشکر از همه دوستانی که لطف میکنن و گذرا از وب ما دیدن میکنن...

امیدورام موفق باشین...

قانون هم همیشه رعایت کنید...

دوستون دارم

دوستون دارم 

دوستون دارم




+ نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 5:17 توسط باران |

سلاااااااااااااااااام

باران جون ميبخشي بعد از اپت انقدر زود اپ ميكنم

ولي نتونستم اين كار و نكنم

اخه اومدم بگم

مامان جونم(ماماني)

6 مرداد تولدت مبارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررك

ايشالا سايت 10000000000000 سال بالا سر ما باشه

روز پدر و هم تبريك ميگم هم به باباي خودم هم به باباي باران هم به باباي همه ي شما ها

+ نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386ساعت 1:42 توسط یاسی |

معلّم يک کودکستان به بچه هاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهايى که از آنها بدشان میآيد، سيبزمينى بريزند و با خود به کودکستان بياورند.
فردا بچهها با کيسه هاى پلاستيکى به کودکستان آمدند. در کيسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ٥ سيبزمينى بود. معلّم به بچه ها گفت تا يک هفته هر کجا که میروند کيسه پلاستيکى را با خود ببرند
.
روزها به همين ترتيب گذشت و کمکم بچه ها شروع کردن به شکايت از بوى ناخوش سيبزمينیهاى گنديده. به علاوه، آنهايى که سيبزمينى بيشترى در کيسه خود داشتند از حمل اين بار سنگين خسته شده بودند. پس از گذشت يک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند
.
معلّم از بچه ها پرسيد: «از اين که سيبزمينیها را با خود يک هفته حمل میکرديد چه احساسى داشتيد؟» بچه ها از اين که مجبور بودند سيبزمينی هاى بدبو و سنگين را همه جا با خود ببرند شکايت داشتند
.
آنگاه معلّم منظور اصلى خود از اين بازى را اين چنين توضيح داد: «اين درست شبيه وضعيتى است که شما کينه آدمهايى که دوستشان نداريد را در دل خود نگاه میداريد و همه جا با خود میبريد. بوى بد کينه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنيد. حالا که شما بوى بد سيبزمينی ها را فقط براى يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد پس چطور میخواهيد بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنيد...


شکسپیر:عشق مثل ابه که می تونی تو دستات قایمش کنی ولی یه روز دستاتو باز می کنی می بینی همش چکیده بدون اینکه بفهمی دستت پر از خاطرست...

دوستون دارم خیلی زیاد

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 21:7 توسط باران |

سلام

اومدم چندتا سوال ازتون بپرسم

شده به خاطر کسی یه کاری انجام بدین؟

حتما شده

اون چیکار کرد؟

تشکر؟

هدیه؟

جبران؟

چی؟

هر چی که بود خوشحال شده و حد اقل یه تشکر خشک و خالی کرده(البته من این و تایید میکنم کسی که دارم راجع بهش صحبت میکنم تشکر کرده ولی ای کاش تشکر نمیکرد ولی این کارها رو هم نمیکرد)

درسته؟

هر چی بوده لا اقل بهتون بی احترامی و بی حرمتی نکرده

درسته؟

شده برای کسی احترام و ارزش قایل بشین ولی....طرف بیحرمتتون کنه؟

یعنی تا حدی که با خودتون فکر کنین اگه این کار و براش نمیکردین شخصیتتون زیر سوال نمیرفت

شده از یکی خواهش کنین که به خاطر احترام گذاشتن به ارزشهای شما روی حرفش اصرار نکنه ولی اون با عمل نکردن ارزشهاتون و شخصیتتون و ببره زیر سوال؟

اومدم بگم اهای اونی که من فقط خواستم از تنهایی درت بیارم

اهای اونی که فقط فکر کردم اگه این کار و بکنم یه کم فقط یکم از این اوضاع درت میارم

نمیدونستم دستی و که برای یاری به سمتت دراز میشه رو اینجوری میشکنی

اهای تویی که چندین دفعه ازت خواهش کردم به شخصیتم احترام بزاری و شما هم قبول کردی

داری من و به جایی میرسونی که از کارم پشیمون بشم

بسه دیگه

بچه بازی تا چه حد

خودت خسته نشدی؟

چند دفعه به نتیجه رسیدی و دوباره شروع کردی؟

تا میخوام یکم اعتماد کنم میزنی بدجوری خرابش میکنی

بسه دیگه

چرا نمیخوای قبول کنی که مردم واسه خودشون شخصیت دارن

چرا نمیخوای این و تو اداب معاشرتت جا بدی که وقتی کسی چیزی و نمیخواد بیخود اصرار نکنی تا به اینجا برسه......

کی میخوای یاد بگیری وقتی کسی خواست کمکت کنه جون به لبش نکنی؟

کی میخوای بفهمی که برای رسیدن به خواسته ی خودت مردم و کوچیک نکنی؟

کی متوجه میشی که مردم هیچ مسئولیتی در مقابل احساسات شخصی تو ندارن که حالا که یکی پیدا شده که وقت و زندگیش و برات گذاشته و برای حد اقل انسان بودنت ارزش قایل شده رو اینجوری اذیتش نکنی؟

کی میخوای بفهمی یه انسان واسه خودش ارزش دارهههههههههههههه تو حق نداری به کسی که این ارزش تو رو درک کرد بی احترامی کنی

من که میدونم الان مثل بچه ها میخوای قهر کنی

ولی اصلا اهمیت نداره

قهر کنی خیلی بهتر از اینه که حالا دانسته یا ندانسته با نفر که نه نفرهای بعد همچین کاری کنی تا زمانی که واقعا تنها بشی

که اگه به این صورتی که من میبینم پیش بره مطمئنن همچین روزی زیاد دور نیست

بابا خستم کردی(اسمش و نمیارم تا یوقت فکر نکنه دارم منت سرش میزارم فقط خواستم اینا رو اینجا بگم تا اگه اشتباه میکنم بهم بگین اینجا نوشتم چون هرچی به خودش گفتم نفهمید چی میگم و فقط حرف خودش و تکرار کرد گفتم شاید شما ها درک کنین)

یکم بزرگ شووووووووووووووووووووووووووووو

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 0:36 توسط یاسی |

سلام به وبلاگ اراجیف یاسی و باران خوش اومدید . امیدواریم لحظات خیلی خوبی را در وبلاگ ما سپری کنید.
***BARAN & YASI ***


وقتي كه خاكم مي كنن..
بهش بگين پيشم نياد..
بگيد كه رفت مسافرت ..
بگين شماره اي نداد..
يه جور بگين...
كه آخرش از حرفهاتون هل نكنه...
طاقت ندارم ببينم به قبر من نگاه كنه
دونه به دونه عكسامو...
ورداريد آتيش بزنيد..!
هر چي كه خاطره دارم...
بريد و از بيخ بكنيد...!
نذاريد از اسمه منم يك كلمه جا بمونه
نمي خوام هيچوقت تنمو....
توي گورم بلرزونه...
برو آتيش به قلب من نزن...
بذار نگاهت از يادم بره.....
بذار واسه هميشه قلب من....
چال بشه با من كلي خاطره....
برو نميخوام ببيني خونه ي من خالي شده
همدم من به جاي تو ريگهاي پوشالي شده
اونكه مي گفت ميمره برات.......!
ديدي حالا راس راسي مرد......؟!
رفتو همه خاطره شم..........
به خاطرت برداشت و برد....
بهش بگين نشست به پات......
بهش بگين نيومدي.......؟!
بهش بگين دوست داره....
با اينكه قيدشو زدي........!!
نشوني قبر منو بهش ندين خوب ميدونم
مياد جاي هميشگي سر قرار تو رودخونه
برو آتيش به قلب من نزن.......
بذار نگاهت از يادم بره........
بذار واسه هميشه قلب من.......
چال بشه با من كلي خاطره.....
ميخوام رو سنگ قبرم اين باشه :
طلوعي كه خيلي غم انگيز بود....
قشنگترین خاطره ی عمرم.....
غروبي كه خيلي دل انگيز شد....
رو سنگ قبرم بنويس......
روزي اومد با اميد آخر....
ولي حالا بدرقه ي راهش....
داغي كه موندش رو دل مادر
کپی رایت از :www.hallucinate.blogfa.com

Home
Email
Night Skin