تبليغاتX
اراجیف یاسی و باران

يه سلام قشنگ باروني خدمت همگي(اگه بودين و ميديدين ديشب چه بارون قشنگي ميباريد)

اومدم اپ كنم

يه اپ خيلي قشنگ

وطمعنم همتون خوشتون مياد

من كه هردفعه خوندم بيشتر خوشم اومد (خودم دارم از اپم تعريف ميكنم)

نكته:لطفا هيچ شخص حقيقي و حقوقي اين اپ رو به خودش نگيره و فكر نكنه منظور اونهه منظور من از اين مطلب هيچ شخص خاصي نيست

 

من که تسبیح نبودم ، تو مرا چرخاندی

مشت بر مهره تنهایی من پـیچـاندی

مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت

بـارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

ذکرها گـفتی و بر گفته خود خـندیدی

از همین نـغمه تاریک مرا تـرساندی

بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بود و مرا رقـصاندی

دست ویرانـگر تو عادت چرخیدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود

تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

جمع کن رشته ایمان دلم پـاره شدست

من که تسبیـح نبودم ، تو چرا چرخاندی؟

كپي از وبلاگ بيمار

---------------------

+ نوشته شده در جمعه 27 مهر1386ساعت 0:11 توسط یاسی |

سلام.....سلااااااااام..............سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

امشب من خوشحال که چه عرض کنم

یه چیزم تو مایه های اکس ترکوندن

تو فضا سیر میکنم

خوب که نیستم

توووووووووووووووووووووووووووووووپم

اولش عید و به همتون تبریک میگم

اما بعدشششششششششششششششششش

اگه گفتین چه خبره که من اینجوری زدم تو گوش خوشحالی و دارم واسه خودم عشق میکنم؟

بلهههههههههههه

بادا بادا مبارک باداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ا ا ا ا نه نه

بوقتی فکر نکنین باران و برای هزارمین دفعه عروس کردما

نه اشتباه گفتم

منظورم این بود که:

تولد................ تولد.......................تولدت مبارررررررررررررررررررررررررررررررررررررک

امروز تولده

امروز تولده عزیزمه

تولده نازمه

تولده گلمه

تولده ع ش ....(دیگه پرو نشو)

تولد مجیده (الهی قربونم بره)

و تولد داش امیره (الهی ...... )

داداش مجید گلم و داش امیر نازم تولدتون مباررررررررررررررررررررررررررررک

اگه بدونی چققققققققققققققققققققققققققققدر دوست دارررررررررررررررررررررررررررررررم

میخوام به داداش مجید مهربونم بگم که میدونم تو این دوسال خیلی اذیتت کردم و حرصت دادم(اونم مثل داداشای خوب و مهربون کنارم موند و تنهام نذاشت)

اما قول نمیدما سعی میکنم دیگه دختر خوبی باشم

و امیدوارم چشم حسود ازت دور باشه عزیزززززززززززززززززززززززززززززززززززم

و داداش امیر گلم امیدوارم خوب و شاد و موفق و پیشروز باشه (اینا شامل حال مجید هم میشه)

باران هم گفته از طرفش تبریک بگم

هدیه ی امیر و که باران قبول کرده از طرف دوتاییمون بهش بده

اما هدیه ی مجید (خودمون دوتا که شدیم بهت میدم-تورو خدا فکر بد نکنینا)

(یه نکته ی خصوصی هم به مجید بگم که تمام اپ این پست یه طرف اون شکلکی و که خودت میدونی کدوم و میگم هم بدجوری یه طرف که الان شدیدا جاش خالیه)

+ نوشته شده در شنبه 21 مهر1386ساعت 0:44 توسط یاسی |

بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد ، برود دور شود
بگو قطار بایستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همین بین راه
از همین جای هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
از جاده های تنها
که مردان بسیاری را گم کرد
مردانی که در محرم ترین ساعات عشق گریستند
و صدایشان در هیچ قلبی نپیچید
می خواهم سوت بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمی از این همه صندلی های پر دود
کمی از این همه چشم و عینک های سیاه
می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرم ترین ساعات ماه
گریه کنم
می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیک تر به ماه
بمیرم 

هیوا مسیح


مارکوت بیکل

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386ساعت 4:33 توسط باران |

من يه شكلات گذاشتم توی دستش

اون يه شكلات گذاشت توی دستم

من بچه بودم

اون هم بچه بود

سرم رو بالا كردم

سرش رو بالا كرد

ديد كه منو ميشناسه

خنديدم

گفت "دوستيم؟"

گفتم "دوست دوست"

گفت "تا كجا؟"

گفتم "دوستی كه تا نداره"

گفت "تا مرگ!"

خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره"

گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!"

گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره"

گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم"

خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا

اما من اصلا" تا نميذارم"

نگاهم كرد

نگاهش كردم

باور نمی كرد

ميدونستم

اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد

گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم"

گفتم "باشه ، تو بذار"

گفت "شكلات"

هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟"

گفتم "باشه"

هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من

باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست

من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم

می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!"

و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ

می گفتم "بخورش!"

می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه"

صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد

من همش رو خورده بودم

گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟"

گفت "مواظبشون هستم"

می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم"

و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره"

يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده

اون بزرگ شده

من بزرگ شده م

من همه ء شكلاتها رو خورده م

اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته

اون اومده امشب كه خداحافظی كنه

ميخواد بره

بره اون دور دورها

ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم"

من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده

يادش رفت شكلات به من بده

من يادم نرفت

يه شكلات گذاشتم كف دستش

گفتم "اين برای خوردن"

يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت"

يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش

هر دو رو خورد

خنديدم

ميدونستم دوستی من تا نداره

ميدونستم دوستی اون تا داره

مثل هميشه

خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم

اما اون هيچكدومشون رو نخورد

حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!

+ نوشته شده در جمعه 13 مهر1386ساعت 3:8 توسط یاسی |

(علی)وارد اتاق می شود،می بیند خدیجه و پیغمبر نماز می خوانند،برایش شگفت انگیز است که اینها چکار می کنن،ندیده بود

نماز که تمام شد، می پرسد:چکار می کردید؟پیغمبر توضیح می دهد:که من از طرف خداوند به نبوت مبعوث شدم،و این نماز است که

در برابر او می خوانم، و تو را به توحید، و نبوت خودم دعوت میکنم.

این بچه 8 تا 10 ساله ، ولو نابغه،چه خواهد گفت؟

یا فرار می کند، بدون انکه هیچ حرفی بزند،

یا می گوید:هر چه خودتان می فرمایید ، من چکاره ام.

اما علی می گوید:اجازه بدهید فکر کنم ، و با پدرم هم مشورت کنم،انوقت نتیجه را بشما خواهم گفت.

این علی ، یک بچه عرب 8 ، 10 ساله است که این حرف را می زند،هنوز اسلام نیست،هنوز تاریخ و تربیت اسلامی نیست،

هنوز ان جنگ ها و پختگی ها نیست ...

شب را تا صبح نمی خوابد،و درباره ی این مسئله فکر میکند،

صبح میاید و می گوید من دیشب با خودم فکر کردم که خدا وقتی می خواست مرا خلق کند،با پدرم مشوتر نکرد

حالا که من می خواهم او را بپرستم ،چرا دیگر با پدرم مشورت کنم خوب هر چه هست بگو،

اسلام را بر من عرضه کن...

 

برگرفته از کتاب(علی اسطوره ای در تاریخ) نوشته ی دکتر علی شریعتی

چند روز پیش این کتاب و خوندم این قسمتش خیلی جذبم کرد

کاش می تونستم دوباره بخونمش اخه یه خورده کتابش سنگین بود

ولی حیف که نمیشه اخه امانته و من باید برگردونم به صاحبش...

شاید دوباره ازش گرفتم...

چقدر ماه رمضان زود گذشت چقدر زود به شبهای احیا رسیدیم..چقدر زود به قشنگ ترین قسمت ماه رمضان رسیدیم.... امیدوارم این لحظات قشنگ و از دست ندیم..

+ نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 1:12 توسط باران |

سلااااااااااااااام به همگي (همسايه ها صداشون در اومد - ميگن چه خبرته)

من خوبم (ميدونم كه حال من و پرسيدين)

شما هم خوب باشين (چون من خوبم)

زود دارم اپ ميكنم نه؟(اكتيو بودنم دردسر داره)

ديدين چه جوري زدم رو دست باران (رو اپش اپ زدم-همون اپ روز تولدش و گفتم ها)

نه اين كه فكر كنين تلافي اپ اوندفعه ي باران بوداااااااا(باران خانم بچرخ تا بچرخيم)

اگه سوالي چيزي راجع به باران داشتين كه خودش جواب نداد اصلا غصه نخورين از خودم بپرسين خودم هرچي ميخواين از باران بدونين براتون ميگم(ياسي بي بي سي در گرما و سرما در خانه هاي شماست)

اين فيلماي ماه رمضون و ميبينين؟(با توجه به جمله ي داخل پرانتز بالا)

اهااااااااااان راستي نماز و روزه هاي (نگرفته و نخوندتون) قبول

موقع افطاري ما رو هم دعامون كنين (موقع صبحانه و نهار هم بود ايراد نداره اخه دعاي روزه دار قبوله حالا ميخواد روزه كله گنجشكي باشه)

گفتم افطاري داغ دلم و دستم با هم تازه شد

يه روز ما گفتيم بيايم امروز دختر خوب و مثبتي بشيم و افطاري درست كنيم كه يعني اهم اهم (وقت شوهر كردنم شده)

چشمتون روز بد نبينه

اول اينكه غذا سوخت

بعدش اينكه دستم همچين سوخت كه تا الان(چند روز بعععععععععععععععد)هنوزم ميسوزه

فرني هم اصلا شيرين نشد(مشكل از شكر بود)

بعدش اينكه ارد برنج و گندم رو جا به جا ريختم (ارد ارده ديگه)

خلاصه انقدر از اين دسته گل ها به اب دادم و همه جا رو بهم ريختم كه مامانم گفت دختره ي دست و پا چلفتي پاشو برو به كار خودت برس نميخوام غذا درست كني (يعني هنوز بايد بزرگ شي و وقتش نشده)

. بد جوري زد تو ذوقم

از اون موقع تاحالا دپرس شدم و از زندگي نا اميد (اااااااااااااه چقدر مزخرف ميگم خودم حالم بد شد)

خب اينم از اپ ماه رمضون البته بعد از 15 روز(ميزاشتم اين 15 روزم بگذره بعد اپ ميكردم) خوب اينم يه جور به روز كردنه

نميدونستم از ماه رمضون چي بگم و چجوري اپ كنم اين بود كه اين اراجيف و گفتم شما به دل نگيرين

حالا يكم راجع به اول مهر واستون اراجيف بگم

ما چند روز پيش رفتيم بيرون موقع تعطيل شدن بچه مدرسه ايا

كفمون بريد

اين محصلا اجب چيزي شدن

مات موندم كه اينا بچه محصلن يا فشن؟

والا اون قديما ما كه ميرفيم مدرسه جرات نميكرديم موهامون و شونه كنيم كه مرتب باشه

حالا بيا ببين چارتا بچه محصل اين دوره زمونه چه تيپايي ميزنن چه مدل موهايي درست ميكنن

محصل هم محصلاي قديم

همين كارها رو ميكنن كه اقا پسر هاي خوب و ماخوز به حيا و مودب جامعه رو به بيراهه ميكشونن (قابل توجه هادي)

و اگر نه پسرا كه مشكلي ندارن

ولي هركاري كنن اين انيفرمشون و نميتونن عوض كنن

لا اقل الان كه اول ساله

ميخوام يه نصيحت خواهرانه به برادران ماخوز به حياي ديني خودم كنم

گوشاشون و بيارن جلو

والا اون موقع ها يعني اون قديما كه ما ميرفتيم مدرسه اين انيفرم مدرسه برا ما بود يه چيزي تو مايه هاي ايينه ي دق(البته ميدونم كه خودتون ميدونين ولي فكر نميكنم بدونين تا چه اندازه لج دراره)

وقتي ديپلم گرفتم همه بهم ميگفتن بابا اين روزا تموم ميشه چند سال ديگه حسرت اين روزا و مدرسه رفتنا رو ميخوري

ولي تا امروز اصلا و به هيچ وجه حسرت مدرسه رفتن نداشتم

و حاضرم هر كاري بكنم ولي يه لحظه بر نگردم به اون دوران

و همشم واسه اين اييته ي دق بود (انيفرم مدرسه)

اگه بدونين ادم چه حرصي ميخوره

وقتي خواستين يه دختر (از نوع مدرسه ايش) تا حد مرگ حرص بخوره و دق كنه از همين الان بشينين واسه انيفرم مدرسش تيكه هاي مسخره بسازين

چون واقعا ادم و ديوونه ميكنه

اينم يه نقطه ضعف بود از خانماي بدون ضعف البته از ما كه گذشت حالا هرچي ميخواد بشه

اينم از اپ ماه مهر و مدرسه

يه چيزيم راجع به مليكا بگم كه عين ....... روز اول مهر پاشد رفت دانشگاه هيچكس نبود(يعني خيلي كم بودن)

هرچي من و باران بهش گفتيبم پا نشو برو خودت و ضايع كن ولي اين دختره به خرجش نرفت كه نرفت

پاشد رفت دانشگاه ديد كسي نيست و مسئول رشتمون وقتي اين و ديد چشماش گرد شد و باهاش دعوا كرد كه چيه عين....... پاشدي اومدي دانشگاه كه چي؟

ابرومون و بردي

زود برو خونه

ولي ميدونين اين دختره ي پرو چي گفت؟

گفت فردا بيام؟(مثل اينكه زيادي حوصلش سر رفته بود)

خوب شد طرف اين و نگرفت نزد

گفت تو واقعا ميخواي فردا بياي؟(فكر ميكرد شوخي ميكنه) برو از هفته ديگه بيا

فردا اومدي هرچي ديدي از چشم خودت ديدي

اينم قصه ضايع بازار مليكا كه با يكم تحريف گفتم

الانم دارم فكر ميكنم اراجيف ديگه اي به ذهنم ميرسه كه بگم يا نه...........(الان كه دارم فكر ميكنم ميبينم تو عمرم انقدر زياد اراجيف پشت هم نگفتم و الان ركرد زدم).

+ نوشته شده در جمعه 6 مهر1386ساعت 1:25 توسط یاسی |

سلام
سلام
سلاااااااام
امروز خيلي عجله دارم
اومدم تا باران نيومده و نديده اين اپ و پست كنم و برم
شما هم زود و تند و سريع بخونين كه باران كه بياد ديگه نميدونم چي ميشه
اين اپ و براي دوستان و دوستداران باران ميزنم تا روز تولدش بیشتر باهاش اشنا شن
راستش خيلي وقت بود كه ميخواستم بيام و اينا رو بگم اما  جرات نميكردم (نه اين كه خيلي ترسو هستممممممممم)
ميترسيدم باران سرم و ببره اما حالا كه باران و دور ديدم اينا رو ميگم و در ميرم بعد صداش و در نميارم كه كار من بوده
شما ها هم بياين و يه لطفي در حق من بكنين و لو ندين كه كار من بوده اوكييييييي؟
(باران جون ميدونم كه دوست نداري اين پست و بزنم . منم واسه همين بهت نگفتم . كه نگي نه . اخه من دوست دارم بزنم)
خب ديگه بريم سر اصل مطلب
اومدم از رفيق شفيق فابريك قسم خوردم(بسوزه پدر اون عهد) براتون بگم
خب
نام:باران
نام خانوادگي:سكرت
ملقب به:جيگه من(اين و فقط من ميگم و هيچكس هم نميتونه ازش استفاده كنه)
سن:؟؟؟  سال(سنش سه رقميه )
قد:دقيق نميدونم اما از من كوتاه تره
وزن:اون و هم نميدونم اما نه چاقه نه لاغر
خصوصيات ظاهري:اولين چيزي كه به ذهنم ميرسه چشماي قهوه اي كه شيطنت ازش ميباره كه با موهاي كجش كه ته بچه مثبتيه نميخونه و البته با اون لبخند نه چندان مليحش كه اينجوريه:خداييش هميشه همينه
تيپ:تو اين مدت تا اونجا كه يادم مياد چهارتا مانتو گرفته كه اگه بگم باورتون نميشه كه هر چهارتاش يه رنگ و يه سايز و تقريبا يه مدلن به حدي كه تا وقتي خودش نگه كسي نميفهمه مانتو عوض كرده و از تغييرات مانتوهاش ميتونم اينجوري مثال بزنم كه يكيش جيب داره اون يكي نداره يا يكيش كمربند داره اونيكي نداره و از اينجور چيزا
خصوصيات اخلاقي:اولين چيزي كه به ذهنم ميرسه اينه كه خيلي خيلي خيلي مهربونه و همه رو (به خصوص دوستاش)خيلي و واقعا دوست داره و براشون ناراحت و شاد ميشه البته اين خصوصيتش بسيار بارزه و هر كسي كه باهاش برخورد داشته باشه اين و ميفهمه
يه چيز ديگه:بسيار مثبت انديش (بر خلاف من)گاهي وقتا انقققققققققققققققققققققققققدر باهم تفاهم داريم كه خودمون هم باورمون نميشه اما گاهي ميشيم كارد و پنير كه زياد طول نميكشه
خب از اين بشر خاكي ديگه بگم كه::::::::::::ديگه توضيح ندم و اينجوري براتون خلاصه كنم:خداي سوتي.انقققققققدر سوتي ميده كه ادم كم مياره و چند نمونه از سوتياش ميشه نام برد:(موزي . دمپايي ابي . چسب نواري . كور بخونن و ....)كه ديگه تعريف نميكنم چون واقعا خصوصيه
راني رو در حد بچش و حتي بيشتر از من و مليكا دوست داره و ازش دفاع ميكنه
دوتا رفيق فابريك بي نظير داره كه ياسي خانم گل(اينجانب) و مليكا خانم بلبل (به قول خودش نازدار) نام دارررررند
يك متقلب حرفه اي كه حتي جاهاي خطرناك هم تقلب ميكنه
مدرسه كه ميرفت هرجايي كه ميخواست دعوا شه اين و با خودشون ميبردن و مينداختن جلو(فكر نكنين قلدرشون بوده نه بابا كتك خورشون بوده)
خودش ميگه خيلي بد عصباني ميشه (ديگه نه به حد من) اما من تاحالا اينجوري عصباني شدن ازش نديدم و هميشه خفيف و تو دار بوده عصبانيتش
تا قبل از اينكه با من و مليكا اشنا شه يه ادم بيزبون بوده كه تا يكي بهش ميگفت خانم چيكار كردي؟ ميزد زير گريه (شوخي كردم اما از خودش دفاع هم نميكرد)اما حالا كمال همنشين درش اثر كرده و لا اقل  حرفش و ميزنه (بازم بايد رو اين استعداد نهفتش كار بشه)
خب از اشنايي خودمون براتون بگم و روز اول و برخورد اول و احساس اول(من اين قسمتش و دوست دارم)
روزاي اول دانشگاه كلاسمون خلوت بود و جمعيت ثابتش از دخترا هفت نفر بودن از پسرا رو نميدونم اخه تو نخ اونا نبودم.....

بقیش و باران قسم داده نگم

اخه میترسه مثل موضوع مرتضی بشه و ملت گیر بدن بهش.....

هرچند که من میرم پیش اون طرف که میخواد بدونه لو میدم

پس هر کسی میخواد بدونه موضوع چیه تو نظرات بگه


 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 14:29 توسط یاسی |

پاییز

دوباره پاییز امده و هنوز از راه نرسیده،نفسهای عاشقانه ام را به شماره انداخته...

هنوز نیامده هوای دقایقم را بارانی کرده،پاییز را به هزار دلیل دوست دارم...

پاییز فصل خلوت است و برگهای بازیگوشش بی محابا سراپایت را رنگ میکنند.        

پاییز فصل غصه های فراموش شده است،گذشته های خاکستری و بوی خاک های نرم کوچه

هنگام ریزش قطرات درشت و نجیب باران،بوی چای داغ عصرهای ابان و...

چشمانم را می بندم و دستان غبار گرفته ام را زیر باران های پر صدای شبانه می گیرم تا

پر از احساس شوم و عاشق ماندن را بهتر تجربه کنم...

بارون عشقه

سلام

امروز تولدمه ...نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت...

امروز برای اولین بار تو روز تولدم یه ارزو کردم...نمی دونم به ارزوم میریسم یا نه ..ولی خداکنه برسم

خدایا خیلی ازت ممنونم...خودت می دونی برای چی....

همین....

+ نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 0:36 توسط باران |

رفتار من عادی است
اما نمی‌دانم چرااین روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند از دور می‌گوید:
این روزها انگارحال و هوای دیگری داری!
امامن مثل هرروزم...
با آن نشانی‌های ساده و با همان امضا،
همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام.
این روزها تنهاحس می‌کنم گاهی
کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم از روزهای پیش
قدری بیشتراین روزها را دوست دارم
گاهی-از تو چه پنهان-
با سنگ‌ها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال،
از تقویم ,از روزنامه بی‌خبر هستم
حس می‌کنم گاهی
کمی کمتر
گاهی شدیداً بیشتر هستم
حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می‌پرستم
از جمله دیشب هم دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملاً تعطیل بودم!
اول نشستم خوب جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها- حدود هفت فرسخ- در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
و سطرسطر نامه‌ها رادنبال آن افسانه موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگاراز لابه‌لای کاغذ تا خورده ي نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی احساس میشد .
دیشب دوباره بی‌تاب
در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم رااز پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!!!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد
یک پاره از مهتاب خوردم !
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال‌های پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم!
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم
دیگر چندان بزرگ و هیبت‌آور نیست!
این روزها دیگرتعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم
گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی صد بار در یک روز می‌میرم
حتی یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافیست
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنائی می‌کند
گاهی دل بی‌دست و پا و سربزیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می‌کند
اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
غیر از این رفتار معمولی و
غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری در دل ندارم
...... رفتار من عادی است !!!

http://gallery.photo.net/photo/1995626-lg.jpg

قیصر امین پور

+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 0:24 توسط باران |

سلام به وبلاگ اراجیف یاسی و باران خوش اومدید . امیدواریم لحظات خیلی خوبی را در وبلاگ ما سپری کنید.
***BARAN & YASI ***


وقتي كه خاكم مي كنن..
بهش بگين پيشم نياد..
بگيد كه رفت مسافرت ..
بگين شماره اي نداد..
يه جور بگين...
كه آخرش از حرفهاتون هل نكنه...
طاقت ندارم ببينم به قبر من نگاه كنه
دونه به دونه عكسامو...
ورداريد آتيش بزنيد..!
هر چي كه خاطره دارم...
بريد و از بيخ بكنيد...!
نذاريد از اسمه منم يك كلمه جا بمونه
نمي خوام هيچوقت تنمو....
توي گورم بلرزونه...
برو آتيش به قلب من نزن...
بذار نگاهت از يادم بره.....
بذار واسه هميشه قلب من....
چال بشه با من كلي خاطره....
برو نميخوام ببيني خونه ي من خالي شده
همدم من به جاي تو ريگهاي پوشالي شده
اونكه مي گفت ميمره برات.......!
ديدي حالا راس راسي مرد......؟!
رفتو همه خاطره شم..........
به خاطرت برداشت و برد....
بهش بگين نشست به پات......
بهش بگين نيومدي.......؟!
بهش بگين دوست داره....
با اينكه قيدشو زدي........!!
نشوني قبر منو بهش ندين خوب ميدونم
مياد جاي هميشگي سر قرار تو رودخونه
برو آتيش به قلب من نزن.......
بذار نگاهت از يادم بره........
بذار واسه هميشه قلب من.......
چال بشه با من كلي خاطره.....
ميخوام رو سنگ قبرم اين باشه :
طلوعي كه خيلي غم انگيز بود....
قشنگترین خاطره ی عمرم.....
غروبي كه خيلي دل انگيز شد....
رو سنگ قبرم بنويس......
روزي اومد با اميد آخر....
ولي حالا بدرقه ي راهش....
داغي كه موندش رو دل مادر
کپی رایت از :www.hallucinate.blogfa.com

Home
Email
Night Skin